« سجاح » بانوى مدعى پيغمبرى كه قصد جنگ با ابو بكر را داشت ، نامهاى به « مالك نويره » نوشت و به او پيشنهاد عدم تجاوز كرد . مالك سجاح را پذيرفت و براى انصراف او از جنگ با ابو بكر ، او را برانگيخت تا بر قبايل از هم گسيختهء تميم بتازد . سجاح پيشنهاد مالك را پذيرفت ، و بر قبايل تميم تاختن برد ، و در نتيجه جنگها ، و كشتنها ، و به اسارت گرفتنها در ميانشان صورت گرفت ، تا اين كه سرانجام بينشان صلح بر قرار شد . از جمله اشخاصى سرشناس كه با سجاح پيمان دوستى و عدم تجاوز بست « وكيع بن مالك » بود . سيف ادامه داده مىگويد :
سجاح پس از عقد پيمن دوستى با قبايل تميم ، روى به ديار « نباج » گذاشت . اما در همان هنگام « اوس ابن جذيمه » از تيرهء بنى عمرو تميم با افراد تحت فرمانش بر سجاح و پيروان او حمله برده ، گروهى از ايشان را به اسارت گرفت .
سجاح ناگزير با « اوس » تن به مصالحه داد و قرار بر اين شد كه سجاح با پس گرفتن ياران خود از اسارت ، بى هيچ معطلى خود و يارانش سرزمين اوس را ترك گويند .
دومين روايت
طبرى در روايت دوم ، داستان ارتداد اهالى بحرين را با همان سند روايت اول از قول سيف بن عمر چنين نقل مىكند : 2
« وكيع بن مالك » و عمرو عاص با يك ديگر هم چشمى داشته به مقابلهء هم مىپرداختند . . . .
سومين روايت
طبرى در روايت سوم آن جا كه داستان « بطاح » را با همان سند روايتهاى اول و دوم از قول سيف مطرح مىكند چنين مىنويسد : 3
سرانجام وكيع به زشتى كارى كه كرده بود پى برد ، پس به نيكو ترين وجهى به اسلام بازگشت ، و براى تلافى كارهاى گذشتهء خود ، وجوهى را كه از مردم « بنى حنظله و يربوع » به عنوان صدقات جمع آورى كرده بود ، به خالد بن وليد نمايندهء ابو بكر كه در آن هنگام از طرف خليفه مأمور گوش مالى آشوب گران تميم شده بود تقديم داشت . در اين برخورد ، خالد ضمن سخنانى از وكيع پرسيد :
- تو چرا با مرتدها همكارى و دوستى داشتى ؟ وكيع جواب داد :
- افراد قبيلهء « بنى ضبه » خونى از ما به گردن داشتند ، من هم براى گرفتن انتقام پى فرصتى مناسب مىگشتم ، وقتى كه ديدم قبايل تميم به جان هم افتادهاند ، از موقعيت براى گرفتن انتقام خود استفاده كردم !