در برداشت و شلوارى به پا نداشت به امامت آنها جلو ايستاد . چون زن خواننده به سجده رفت . . . مطيع نماز را بريد و اشعارى بى شرمانه سرود ، در آن حال همگى نماز خود را شكستند و بخنديدند و به شراب پرداختند ! ! ( 36 )
مطيع بازرگانى را كه در كوفه با وى دوست شده بود فاسد و از راه به در كرده بود ، روزى آن بازرگان بر مطيع مىگذرد ، و مطيع به او مىگويد كه بساطشان از نظر مشروبات و خوردنى ها از هر جهت آماده است و از او دعوت مىكند تا به جمع آنها بپيوندد به شرط اين كه فرشتگان خدا را دشنام دهد ! بازرگان كه گويى هنوز اندك دينى برايش باقى مانده بود به خشم مىآيد و مىگويد عيش تان تلخ و ناگوار باد كه مرا به فضاحت و رسوايى كشانيده ايد . اين را مىگويد و از مطيع دور مىشود كه در راه به حماد بر مىخورد و داستان مطيع را با او در ميان مىگذارد . حماد مىگويد مطيع هيچ كار درستى نكرده من دو برابر آن چه را كه مطيع از شادى و سرور به تو وعده داده است بر سفره دارم تو را به اين بساط مىنشانم به شرطى كه پيامبران خدا را دشنام دهى زيرا فرشتگان گناهى ندارند كه ما دشنامشان بدهيم ، اين پيامبرانند كه ما را به كارهاى مشكل و سخت وا داشته اند ، بازرگان به حماد خشم گرفت او را نفرين كرد و از وى روى بگردانيد كه به يحيى بن زياد رسيد و از او چنان شنيد كه از مطيع و حماد شنيده بود . بر او نيز نفرين كرد .
سر انجام هر سه تن او را بى هيچ قيد و شرطى بر بساط مىگسارى خود دعوت كردند ، نشستند و خوردند و نوشيدند ، بازرگان نماز ظهر و عصر را بگزارد . چون شراب در بازرگان اثر كرد ، مطيع به او گفت : فرشتگان را دشنام بده ، وگر نه بر خيز و برو ! بازرگان پذيرفت و فرشتگان را دشنام داد . يحيى نيز به او گفت : پيامبران را بايد دشنام بدهى و الا بايد به روى ! مرد فرمان برد و دشنام داد . سپس به او پيشنهاد كردند كه ديگر نبايد نماز بخوانى وگر نه بايد به روى ! مرد گفت نماز نمىخوانم و از اينجا هم بيرون نمىروم اى ناپاك زادگان . و هر چه به او گفتند انجام داد . ( 37 )
روزى مطيع نامه اى به يحيى نوشت و او را دعوت كرد تا در بزم شرابش در
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٦٧