پيوست ، و آن هنگام كه عبد الله به قسمت هايى از نواحى غربى ايران دست يافت ، مطيع همدم و نديم او گرديد . داستان هاى بسيارى از اين مصاحبت و هم نشينى مطيع با عبد الله ، و رييس پليس او كه شخص دهرى و منكر خدا بوده موجود است .
مطيع در حكومت عباسيان نخست به خدمت جعفر فرزند منصور در آمد . اين جعفر از آن جهت كه پدرش منصور براى برادرش مهدى از مردم بيعت گرفته بود از پدر رنجيده خاطر بود . در روز اخذ بيعت سخن وران و شعراى بسيارى شعرها سرودند و داد سخن ها دادند ، مطيع در جمع آنها حاضر بود ، چون او نيز از سخن ورى با سخن وران و خواندن شعر همراه ساير شاعران به مناسبت چنين روز و موقعيتى فراغت يافت روى به منصور كرد و گفت : اى امير المؤمنين ! فلان از فلان از . . . براى ما از رسول خدا چنين نقل كرده است كه آن حضرت فرمود : مهدى موعود ، محمد بن عبدالله است كه مادرش از ما نيست . زمين را پر از عدل و داد مىكند همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد و اين برادرت عباس بن محمد نيز بر آن گواه است « 1 » : آن گاه بلافاصله روى به عباس كرده و گفت : آرى ! پس از اين سخن ، منصور مردم را امر كرد تا با مهدى بيعت كنند . چون مجلس پايان يافت عباس گفت : ديديد كه اين زنديق بر پيغمبر خدا دروغ بست و به اين اكتفا نكرد و مرا به شهادت گرفت ، كه از ترس گواهى دادم ، حالا هر كه گواهى مرا شنيده است ، مرا مردى دروغ گو شناخته . اين خبر كه به جعفر رسيد به خشم در آمد . جعفر مردى بى شرم و مىگسار بود . ( 32 )
از آن جا كه مطيع به زندقه متهم و به داشتن چنين مذهبى زبان زد خاص و عام بود منصور خليفه عباسى دوست نداشت تا وى با فرزندش جعفر محشور و همدم باشد . پس روزى او را به حضور طلبيد و گفت : تو بر آن سرى كه با همدمى خود جعفر را بر من تباه كنى ، و زندقه ات را به او تعليم بدهى ؟ ! مطيع در پاسخ گفت : خير خليفه ! چنين
هامش
( 1 ) . مطيع به اين وسيله حديثى جعل كرده ، تا نشان دهد محمد همان منصور عباسى همان مهدى موعود اسلام است .