توجهى نداشتند و به مراتب بيشتر از خشكى ، در دريا با هم صحبت مىكردند و سخن مىگفتند .
و سيف شرح مىدهد كه هر وقت يكى از افراد سپاه خسته مىشد ، فوراً قطعه اى از زمين كف رودخانه بالا مىآمد تا درست يزر پاى او قرار مىگرفت و آن شخص خستگى رفع مىكرد ، و به همين مناسبت بود كه آن را روز قطعه هاى زمين « يوم الجراثيم » نام نهادند .
سيف مىگويد در آن روز جز غرقده هيچ مبارز ديگرى در رودخانهء دجله غرق نشد ، غرقده كه مردى سخت مبارز و دلير و از قبيلهء بارق بود ، از اسب سرخ رنگش خود به درون آب غلطيد ، و در آب زير و بالا مىشد و به دور خود مىچرخيد كه قعقاع آن ابر مرد ميدان هاى جنگ و قهرمان شكست ناپذير تميم متوجه شد و عنان اسب خود را به سوى غريق باز گردانيد و دست دراز كرد و دست غرقده را گرفت و در ميان آن همانطور او را با خود به ساحل كشانيد و نجات داد . آن وقت غرقده به او گفت : اى قعقاع ! خواهران چون تو گردى ديگر نزايند !
و نيز حكايت كرده كه بند ظرف يكى از افراد سپاه به علت فرسودگى پاره مىشود ، باد و امواج خروشان دجله آن را دور و دور تر مىبرد تا بالاخره به ساحل مقابل مىرساند ، و يكى از پاسداران ساحل در قسمت پايين دجله آن را مىبيند و با نيزه اش از آب مىگيرد و به سپاه مىآورد . تا اين كه صاحب ظرف ، آن را باز مىشناسد و به او باز گردانده مىشود .
سيف افسانه هاى خود را چنين مىسازد ، و از همين راه حقايق تاريخ اسلام را زير سرپوشى از خرافات پنهان و پوشيده مىدارد . راستى ما را معلوم نگرديد كه چرا قطعه زمينى از كف دجله زير پاى عرقده بالا نيامد تا چنين وضعى برايش پيش بيايد و در آب بيچارى شود تا بالاخره قعقاع به نجاتش برخيزد ؟ آيا مقدر چنين بوده است كه در چنين موقعيتى هم قعقاع و خاندان تميم از كسب افتخار محروم نباشند ، و روى اين اصل او را غرق كرده است تا باز هم نام قعقاع به عنوان منجى ، قهرمان و دوست دار
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٣١٨