تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
صاحب رأى را به خدمت كسرى گسيل دارد تا او را به اسلام فراخوانند . سعد گروهى را براى اين مهم نامزد كرد كه بينشان عاصم بن عمرو بود . اين گروه به خدمت كسرى رسيدند و با وى سخن گفتند و كسرى سخت به خشم آمد و دستور داد تا مقدارى خاك آورند و بر دوش بزرگ و رهبر اين فرستادگان بار كنند پس از آنان پرسيد كه رييس و بزرگ ايشان كدام است . آنان در برابر مسئول كسرى سكوت اختيار كردند كه عاصم بن عمرو به دروغ گفت : من . من بر اين جماعت رياست دارم خاك را بار من كن ! كسرى از آنان پرسيد : آيا همين طور است كه او مىگويد ؟ آنها گفتند : آرى . پس عاصم بار خاك را بر گردن نهاد و از بارگاه و ايوان كسرى پاى بيرون نهاد و خود را به اسبش رسانيد و آن خاك را بر پشت آن حيوان نهاد و با شتاب و پيش از ساير همراهان خود را به اردوگاه و به خدمت سعد رسانيد و او را به پيروزى بر دشمن مژده داد و گفت : قسم به خدا كه بى شك خداوند كليد كشورشان را به ما ارزانى فرمود : چون اين عمل و سخن عاصم به رستم فرمانده مل قواى پارسيان گزارش داده شده رستم آن را به فال بد گرفت . در آن جا كه يعقوبى سخن سيف را حقيقت پنداشته و به آن اعتماد نموده ، همين داستان را در تاريخ خود نقل كرده است . اما بلاذرى در اين باره مىنويسد : عمر طى نامه اى به سعد وقاص دستور داد تا جمعى را به مدائن و خدمت كسرى مأمور سازد تا او را به اسلام فرا خوانند . سعد در اجراى دستور خليفه عمرو فرزند معدى كرب ، و اشعث فرزند قيس كندى را كه هر دو قحطانى يمانى بودند به همراه گروهى به مدائن گسيل داشت . اين گروه چون از كنار سپاهيان پارس عبور مىكردند ، نگهبانان ايشان را به خدمت رستم فرمانده كل قواى پارسيان هدايت كردند . رستم از ايشان پرسيد : عازم كجا بوديد و چه در سر داشتيد ؟ آنها جواب دادند به مدائن و نزد كسرى مىرفتيم . . . بلاذرى مىنويسد : بين آنها و رستم سخنان بسيارى رد و بدل شد . تا آن جا كه گفتند : پيامبر خدا به ما نويد داده است كه ما سرزمين شما را به تصرف خود