پنهان كرده بود ، به دروغ سوگندهاى غلاظ و شداد خورد كه به هيچ روى از گاو و گوسفندى اطلاع ندارد ! تا آن مرد چنين سوگندى براى عاصم خورد ناگهان از ميان بيشه يكى از گاوهاى آن مرد خروشيد و گفت : ( به خدا قسم كه اين مرد دروغ مىگويد ما اين جا هستيم ! ! ) عاصم به ميان بيشه رفت و گله را پيش انداخت و با خود به اردوگاه برد . سعد وقاص آنها را بين قسمت هاى مختلف سپاه خود قسمت كرد و لشكر از نظر خوراك گوشت چند روزى به فراخى افتاد :
داستان سخن گفتن گاو با عاصم بن عمرو ، در زمان حكومت حجاج بن يوسف ثقفى در كوفه ، به گوش حجاج رسيد . بفرمود تا آنهايى كه خود شاهد آن داستان و سخن گفتن گاو بودند به خدمتش حاضر شوند و داستان را به امير باز گويند . چون شهود قضيه به خدمت آمدند حجاج در اين باره با آنان بدين گونه مصاحبه و پرسش نمود :
- موضوع سخن گفتن گاو چيست ؟
- ما به گوش خودمان سخن گفتن گاو را شنيديم ، و گاو را به چشم ديديم ، و بالاخره ما بوديم كه گاو ها را پيش انداختيم و به اردوگاه برديم .
- دروغ مىگوييد !
- نه دروغ نمىگوييم ولى ، موضوع آن قدر عجيب و بزرگ است كه اگر تو به جاى ما بودى و ماجرا را به چشم خود مىديدى و آن را براى ما تعريف مىكردى ، ما دو را تكذيب مىكرديم و باور نمىداشتيم . حجاج گفت :
- راست مىگوييد ، همين طور است . . . به من بگوييد كه مردم در اين باره چه مىگفتند ؟ جواب دادند :
- مردم سخن گفتن گاوها را آيتى نويد بخش از آيات الهى براى فتح و پيروزى مىدانستند كه مؤيد خشنودى خداى بزرگ از ما ، و پيروزى ما بر دشمن مىباشد . حجاج گفت :
- به خداى سوگند كه چنين چيزى غير ممكن است مگر اين كه همهء افراد آن سپاه اشخاصى وارسته و پرهيزكار بوده اند . گفتند :
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 294
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٩٤