تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
بى سببى خون يك ديگر را نريزيم . جوان قرآن را به دست گرفت و به جانب سپاه دشمن پيش رفت و به تبليغ رسالت خود پرداخت ، و همانطور كه گفته شد دست هايش را بريدند تا قرآن را به دندان گرفت و سرانجام او را كشتند . پس از اين واقعه بود كه على گفت با اين جرأت و جسارت كه جانب حرمت قرآن را نگه نداشتند ، نبرد با ايشان واجب شد . مادر آن نوجوان در سوگ فرزندش چنين نوحه سرايى مىكرد : « بار خدايا ! ( فرزندم مسلم ) از آنان نهراسيد و ايشان را به كتاب خدا فرا خواند ، و مادرشان ( عايشه ) ايستاده بود و آنها را مىنگريست كه چگونه در گمراهى و سركشى با يك ديگر قرار گذاشته اند ، و ايشان را از اين كارشان نهى نمىكرد ، در حالى كه ريش آنها به خون خضاب مىگرديد . » ابو مخنف نوشته است كه بانوى نوحه گر بر آن جوان ، ام ذريح عبديه بوده است . ابن اعثم مىنويسد : آن نوجوان از قبيلهء مجاشع بود ، و آن كس كه دست او را با ضربت شمشير قطع كرد يكى از نوكران عايشه بوده است . مسعودى مىنويسد : عمار ياسر بين دو سپاه به سخن پرداخت و گفت : اى مردم ! شما با پيامبرتان انصاف نكرديد ، چون همسران خود را در خانه هاى خود به جاى گذاشتيد ، و همسر او را ( عايشه ) به ميدان نبرد كشانيديد ، و در معرض شمشيرها و نيزه هاى رزمندگان كارزار قرار داديد . و نيز مسعودى روايت مىكند : عايشه در هودجى قرار داشت كه از لوح هاى تخته ساخته شده ، آن را با پلاس و پوست گاو پوشانيده و در زير ، آن را با نمد محكم كرده بودند ، و براى اين كه جنگ افزارها بر آن كارگر نباشد و در برابر ضربات شمشير و نيزه محفوظ بماند ، بر روى همهء آنها زره هاى آهنى انداخته بودند . و اين مجموع كه بر روى شترى قرار داشت دژى فولادين
خمسون ومائة صحابي مختلق ( يكصد و پنجاه صحابي ساختگى ) ( فارسى ) — صفحة 240 | السيد مرتضى العسكري / سردارنيا