سر چشمه مىگيرد كه خود كه در اين آشوب ها دست داشته است پس هيچ چيزى را از او نپذيريد « 1 » سخن حق ، و حقيقت مطلب اين است كه مردم بى شك نيازمند به حكومت و خليفه مىباشند ، تا او با تمام قوا به اصلاح جامعه بكوشد و رعايت نظم اجتماعى را بنمايد ، و دست ستم گران را كوتاه كند ، و داد مظلومان بستاند . اينك على به امر حكومت بر مردم پرداخته ، و به نيكوترين وجهى آنان را به همراهى با خود فرا خوانده است ، او مردم را به اصلاح مىخواند ، پس به سوى او بشتابيد و مطيع و فرمان بردارش باشيد .
سفير صلح
و نيز روايت كرده است كه : قعقاع بن عمرو نخستين فرماندهى بود از فرماندهان سپاه كوفه كه به على پيوست . و چون در ذى قار به خدمت على رسيد ، آن حضرت او را فرا خواند و به رسالت نزد بصريان گسيل داشت و به او فرمود :
اى فرزند حنظليه اين دو مرد را ( كنايه از طلحه و زبير ) ملاقات كن ( سيف مىگويد كه قعقاع از اصحاب رسول خدا بوده است ) و آن دو را به هم بستگى و هم گامى با جامعهء اسلامى فراخوان ، و سر انجام دو گانگى و جدايى از جامعه را بر ايشان خاطر نشان ساز . آن گاه فرمود : در پاسخ آن چه كه از آنها مىبينى و مىشنوى چه خواهى گفت ، جايى كه دستورى خاص در آن مورد از ما نداشته باشى ؟ ! قعقاع در پاسخ گفت :
- طبق دستورت آن دو را ملات خواهيم كرد ، و چنان چه از آنها موردى ديده شد كه از تو دستورى مخصوص نداشتيم ، به رأى و اجتهاد خود آن را علاج خواهيم كرد ، و با آنان به هر چه سزاوار باشد و بر طبق آن چه ديده و شنيده ايم سخن خواهيم گفت .
على در پاسخ گفت : تو در خور اين كارى ، برو !
قعقاع به سوى مأموريت خود شتافت ، و چون به خدمت آنان ، ( عايشه ، و طلحه و زبير ) رسيد و با ايشان سخن گفت ، عايشه ام المؤمنين سخن او را پذيرف ، و طلحه
هامش
( 1 ) . سيف در اين افسانه كه ساخته ايت زيد بن صوحان را با موقعيت و مقامى كه از او سراغ داريم مخصوصاً جزء سبائيان به حساب آورده و از زبان قعقاع وى را چنين توصيف كرده است .