ونيز وجود أو بخاطر چيزى ديگر نيست وبلكه هر موجودى وجودش بخاطر اوست تا آنجا كه غايت مطلقهء همهء موجودات جهان اوست « 1 » ومكمل ديگر موجودات اوست واوست كه هر موجودى را بكمال نهائي خويش مىرساند وبر همين أصل است كه هر موجودى بالطبع مشتاق بسوى اوست زيرا اوست كه وجود هر موجودى را نموده است وكمال وبقا بدان بخشيده است واين است شرح نام خداى متعال « 2 » .
امّا هدف مسأله دوم بيان اين امر است كه خداى متعال نه جسم است ونه قوتى است در جسم ، پس به ناچار بايد درباره كلمهء جسم وقوت توضيحي داده وشرح كنيم .
جسم در اصطلاح فلاسفه عبارت از گوهرى است كه واقع در مكان وحيّز باشد ، يعنى گوهرى كه هم بتوان بواسطهء حسّ بدان أشارت كرد كه در اينجاست يا در آنجا بذاته نه به تبعيّت غير « 3 » . وهم روا باشد كه در آن ، ابعاد سهگانه متقاطع به زواياى قائمه فرض نمود كه عبارت از قطرهاى سهگانه يعنى طول وعرض وعمق است .
امّا كلمهء قوت لفظي است كه مشترك است بين قوت فعليه وقوت انفعالية است .
قوت فعليه عبارت از امرى است كه مبدأ تغيّر ودگرگونى باشد از حالي بحالي واز وضعي بوضع ديگر ، از آن جهت كه امر دوم غير از أول است . توضيح اينكه هر امرى كه در جسمي حلول كند وحالّ دران باشد ، اگر منشأ اثرى باشد در جسمي ديگر ، بدان امر قوت گويد مانند حرارتي كه واقع در جسمي بود كه آن جسم حارّ هرگاه ملاقى با جسمي شود كه مهياى سخونت باشد « 4 » ، أو را نيز سخن نمايند وبنابراين بآن امر باعتبار حصول اين
هامش
( 1 ) - منظور اين است كه غاية الغايات وجود ، حق است ، پس چيزى ديگر نتواند غايت وجود حق باشد .
( 2 ) - معنى اللّه ونام خداى متعال اين است . خداى جهان يعنى آنچه بدين أوصاف است .
( 3 ) - يعنى مشار اليه بودن آن بذاته باشد نه به تبعيت . چون اعراض هم مشار اليهاند لكن به تبع أجسام وجواهر .
( 4 ) - باينكه جسم دوم را مانعى از تأثير سخونت در أو نباشد باينكه تر باشد يا در آب باشد وغيره . در هر حال مانعى براي سخونت نداشته باشد ، چون شرط تأثير وجود مقتضى وفقدان مانع آن است .