تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المقدمات الخمس والعشرون في إثبات وجود الله ووحدانيته وتنزيهه من أن يكون جسما أو قوة في جسم من كتاب دلالة الحائرين لابن ميمون ( شرح بيست وپنج مقدمه در اثبات بارى تعالى از كتاب دلالة الحائرين ابن ميمون ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
همين جهت است كه به تبع انقسام جسم منقسم مىشود . 2 - آنچه متقوم بجسم است ولكن از انقسام جسم ، انقسام آن لازم نمىآيد وآن عبارت از اعراضى است كه سارى وشايع در اجزاء جسم نمىباشد . وبلكه از نوع أطراف وكنارهاى أجسام است ويا عارض بر أجسام است بواسطهء كناره‌ها وأطراف آن مانند سطح وخط ونقطه كه از نوع اعراض واقع در أجسام است ولكن از انقسام جسم انقسام آنها لازم نمىآيد « 1 » . سطح متعلق به ژرفناست نه خط ونقطه . خط در عرض وژرفنا است نه در طول . ومثال آنچه عارض جسم مىشود ، به سبب أطراف آن ، شكل است كه عارض بر جسم مىشود به سبب سطح ، مثلا مانند شكل تربيع كه از انقسام جسم ، انقسام آن لازم نمىآيد . تا اينكه هر يك از اجزاء آن متشكل به تربيع شود « 2 » . بر خلاف قسم أول كه هرگاه بر جسمي كه رنگى است انقسامى عارض شود ، رنگ آن نيز منقسم مىگردد بنحوى كه هر يك از آن قسمتها ملوّن بهمان رنگ است وبعيد نيست كه بتوان گفت كه شكل اگر چه به تبع انقسام جسم ، منقسم به اجزاء متماثل آن « 3 » نمىشود بعنوان مماثلت كلى ، لكن في الجملة آن شكل هم با انقسام آن جسم ، منقسم مىگردد « 4 » واگر چه انتقال آن شكل به قسمتهاى ديگر مباينت كلى با كل آن شكل دارد « 5 » . 3 - آنچه مقوم جسم است واز انقسام جسم ، انقسام آن لازم مىآيد مانند هيولى وصورت جسميّه كه مقوم جسم‌اند واز انقسام جسم ، انقسام آنها لازم مىآيد .
هامش
( 1 ) - در هر جسمي ، سطوح وخطوط ونقاط وجود دارد جداگانه واينطور نيست كه پس از تقسيم نيمى از سطح وخط ونقطه ، مقسم بدين اقسام نقل يافته باشد . ( 2 ) - واگر به تبع انقسام جسم تربيع بودن آن هم منقسم مىشد ، لازم مىآيد كه هر يك از آن قسمت‌ها مربع باشد . ( 3 ) - هم مثل آن شكل نمىشود چنانكه در شكل تربيع گفته شد . ( 4 ) - ومثلا به شكل مثلث ويا ديگر اشكال در آيد . ( 5 ) - كه مثلا مربع در انقسام ، تبديل به أنواع اشكال ديگر مىشود .