زيرا جسم بسيط در حقيقت يكى است « 1 » همانطور كه بحسّ در مىآيد وبالفعل منقسم نمىباشد « 2 » وبلكه تنها بالقوة قابل انقسام است وهنگامى هم كه بواسطة مغيّرى متغيّر مىشود ، مثل مقدارى از آب كه بواسطهء مسخّن متسخّن مىگردد ، بعد از تغيير هم عينا حالت بساطت را حفظ خواهد كرد .
وامّا آنچه موجب مىشود كه حالت قابل انقسام بودن آن را از قوّت بفعل آورد تا بتوان به جسمي كه بواسطهء تغيّرات كيفى متغيّر مىشود گفت كه منقسم بالفعل است ، محتاج ببرهانى است كه بر صحت اين دعوى اقامه شود « 3 » .
برهان آنچه گفتم اين است كه تأثير محيل « 4 » در جهتي كه با مستحيل برخورد مىكند ، جلوتر وزودتر است تا در آن جهتي كه ملاقى مستحيل نيست « 5 » واگر چه جسم مستحيل شامل آن قسمت هم هست « 6 » .
وباز تأثير محيل در قسمت ظاهر وسطح روئين جهت ملاقى ، اقدم است از تأثير آن در جهت نامرئى وقسمت باطن آن .
در نخستين مرحلهء تأثير بعضي از اجزاء جسم متغيّر ، متكيّف به كيفيت حاصله
هامش
( 1 ) - بين حكماء طبيعي اختلاف است كه آيا أجسام بالفعل مركباند وبين اجزائشان انفصال وانفكاك بالفعل هست يا نه . شارح گويد متصل واحد است .
( 2 ) - يعنى همانطور كه بحس ديده مىشود متصل است وبالفعل قابل انقسام است نه آنكه بالفعل منقسم باشد .
( 3 ) - وثابت شود كه اگر جسمي بواسطهء تغييرات كيفى تغيير كرد بالفعل منقسم است .
( 4 ) - احاله واستحالهكننده .
( 5 ) - قهرا اگر حرارتي با گوشهء از جسمي ملاقى شود نخست در آن جهت كه برخورد دارد اثر مىكند ومتدرجا در جهات ديگر .
( 6 ) - يك پارچه است وشامل قسمت غير ملاقى هم هست . خلاصهء كلام اين است كه يك جسم متصل هرگاه با جسمي ديگر كه در أو تأثير مىكند ملاقى ومماس شود قهرا در جهت مماس وملاقى زودتر تأثير مىكند تا در جهات وقسمتهاى ديگرى كه با أو فاصله دارد واين خود انقسام را ايجاب مىكند . بايد دقت شود برهان خالى از ايراد نيست .