زيرا چنانكه بيان شد نفس ناطقه جوهر غير قابل قسمت است درحالىكه تغييرات بر أو واقع مىشود . مثل اينكه جاهل است وسپس عالم مىشود وهمين طور در أو تصورات كليهء كه مستفاد از راه تصرف در متخيلات ومحسوسات است حادث مىگردد .
وهمينطور كيفيّات نفساني مانند شوق ، عشق ، فرح ، حزن ، غضب وغيره در وى حاصل مىگردد وبنابراين جوهر نفس قابل اينگونه تغييرات هست درحالىكه غير منقسم است ، پس چگونه مىتواند اين قضية كه هر متغيرى منقسم است صادق باشد ؟
« مدعاى دوم »
دربارهء دعواي دوم كه گويد : هر متحركى منقسم است . بايد گفت كه درين نيز شكّ است .
زيرا هرگاه جسمي حركت كند . قهرا بواسطة آن ، سطح وطرفش نيز حركت مىكند يعنى طرفي كه خط است وهمين طور طرف خط كه نقطه است .
بنابراين هنگامى كه جسمي حركت كرد ، نقطه هم حركت مىكند در حال كه نقطه قسمتپذير نيست وهمين طور نقاط بسيار مثل دو نقطهء فلك البروج كه متحرك به حركت معدل النهارند وهمينطور مركزهاى أفلاك خارج از مركز كه هم متحرك به حركت ممثلاتاند وهم متحرك بحركت خود أفلاك . پس قضية كه گفته شد هر متحركى منقسم است درست نيست « 1 » .
« مدعاى سوم »
امّا در مورد مدعاى سوم كه گفت « وهو جسم ضرورة » بايد گفت كه كلمهء هو يا بازگشت به متغير مىكند ويا به متحرك ويا به منقسم ودر هر يك أزين سه حال شكّ است .
زيرا اگر مرادش از أو و « هو » متغير باشد يا متحرك ، در هر دو حال منقوض وو قابل نقض است أولا به نفس ناطقه كه متغير است وجسم نيست وثانيا به نقطه كه
هامش
( 1 ) - هر چه قسمتپذير نيست نه جسم است نه متحرك .