توضيح آنكه حركت امرى است ممكن الحصول براي جسم وبنابراين حصول حركت كمال جسم است ولكن حركت از نوع ساير كمالات نمىباشد ، يعنى آن نوع كمالاتى كه حصول آنها براي جسم مقتضى بدنبال داشتن كمالاتى ديگر نباشد « 1 » وبلكه بنحوى است كه ذات آن را نتوان تصور وتعقل كرد مگر با لحاظ اين امر كه منتهى به كمال ديگر بعدى مىشود « 2 » .
پس حركت از نوع كمالاتى است كه در اين وضع است « 3 » زيرا حركت از آن جهت كه حركت است عبارت از طلب حالتي است بعد از حالت أول وچون چنين است پس حركت عبارت از كمال أول بالقوة است نسبت به كمال بعدى .
ووجود حركت براي جسم بنحو كمال أول بالقوة است نه بنحو مطلق تا آنكه شامل كمال أول بالقوة هم از آن جهت كه بالقوة است بشود « 4 » .
از باب مثال انساني از مكاني بمكاني ديگر حركت مىكند وقهرا وجود أو در مكاني كه هست فعليّت اوست ودر اينكه انسان بالفعل است وواقع در آن مكان أول است حركت براي أو نيست ومتحرك نيست « 5 » وبلكه از آن جهت كه بالقوة است « 6 » وآن
هامش
( 1 ) - نفى در نفى اثبات است يعنى از نوع كمالاتى است كه پس از حصول هم بدنبال آن كمالاتى ديگر هست كه بايد حاصل شود چون مقتضاى حركت اين است .
( 2 ) - معنى حركت همين است كه دائما در صيرورت وسير است وذات آن همواره با لحاظ سير بمرحلهء ديگر متعقل مىشود .
( 3 ) - كه متوقف نمىشود وبدنبال آن سير به كمالى ديگر است .
( 4 ) - چون در حركت بسوى حالات وصور مختلف همواره داراى فعليت هم هست ، مىگويد از جهت وجود صورت فعلى نام حركت بر آن اطلاق نمىشود وبلكه از جهت حالت بالقوة كه بعدا صورت ديگرى پذيرد وهمين طور بينهايت .
( 5 ) - زيرا واجد آن مرتبت مىباشد ودر حركت مىخواهد واجد امرى شود كه فاقد است وآن كون در مكان دوم است كه بالقوة استعداد وجدان آن را دارد .
( 6 ) - قوت حركت بسوى مكان دوم را دارد وبهر حال مىخواهد بگويد در جريان سير وصيرورت در هر وضعي كه هست با لحاظ آن وضع متحرك نيست وبلكه با لحاظ وضعي كه مىتواند در آن دوم بالقوة واجد شود متحرك است . وچون دائما مىتواند حال ووضع ديگر بخود بگيرد پس دائما از آن جهت متحرك است نه أوضاع موجودى كه دارد .