گم شدند . هنگام نيمروز بود . رسول خدا ( ص ) فرمود : به پا خيزيد و فرزندانم را پيدا كنيد . هر مردى به يك طرف رفت . من هم به همان سمت پيامبر ( ص ) رفتم .
حسن و حسين را ديديم كه هر يك به ديگرى چسبيده است . مارى ديديم كه بر روى دمش ايستاده و از دهانش چيزى شبيه آتش بيرون مىجهد . رسول خدا ( ص ) بسرعت به طرف آن رفت . رو به رسول خدا ( ص ) كرد و با آن حضرت گفتگو كرد . آن گاه خزيد و در سوراخى پنهان شد . سپس حضرت به سوى آن دو رفت و آنها را از هم جدا كرد و دست بر صورتشان كشيد . فرمود : مادر و پدرم فداى شما ! چقدر نزد خدا گرامى هستيد . سپس يكى را بر دوش راست و ديگرى را بر دوش چپ خود گذاشت ، گفتم : خوشا به حال شما ! چه مركوب خوبى است مركوب شما . رسول خدا ( ص ) فرمود : چه سواران خوبى هستند آن دو و پدرشان از آنان بهتر است .
ترمذى در مناقب حسنين از ابن عباس روايت كرده كه گفت : « رسول خدا ( ص ) حسن را بر دوش خود مىبرد . مردى گفت : اى پسر ! بر مركب خوبى نشسته اى . حضرت فرمود :
او نيز سوار خوبى است . « حاكم نيز آن را در فضايل حسن ( 1 ) آورده است . شبيه همين روايت را در فضايل حسنين ( ع ) ( 2 ) نيز آورده و آن را از ابو هريره صحيح خوانده است كه گفت :
نماز عشا را با رسول خدا ( ص ) مىخوانديم وقتى كه به سجده رفت ، حسن و حسين روى پشتش پريدند ، و چون سرش را بالا آورد ، آن دو را گرفت و به آرامى بر روى زمين گذاشت . دوباره كه به سجده برگشت ، باز روى پشتش پريدند چون نماز را تمام كرد ، يكى را اينجا گذاشت و ديگرى را آنجا ، گفتم : اى رسول خدا ! آنان را نزد مادرشان ببرم ؟ فرمود : نه . ناگهان نورى درخشيد . حضرت فرمود : نزد مادرتان رويد . آنها نيز در نور آن برق رفتند تا وارد خانه شدند .
هامش
( 1 ) . ج 3 ، ص 170
( 2 ) . ج 3 ، ص 147