حديث فضيل عياض
و اين فضيل بن عياض مردى بود از قاطع الطريق . و شبى با گروهى از ياران خويش رفته بود و در راه كاروان نشسته كه تا كاروان برسد و ايشان را بزند .
پس چون كاروان برسيد مردى اندر ميان كاروان قرآن همى خواند و بدين آيت رسيده بود كه :
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ
؟ « 1 » و چون فضيل بن عياض اين آيت بشنيد بر دل او كار كرد ، گفت : وقت نيامد هنوز كه بازگردد دلهاشان ؟ و چون اين آيت بشنيد از بيم خداى عزّ و جلّ بترسيد و برخاست ، و سلاح بينداخت ، و گفت كه : وقت آمد كه بدرگاه حق تعالى بازگردم ، و از گناهان توبت خواهم . باشد كه حق تعالى بفضل خويش گناهان من اندر گذارد ، و توبهء من بپذيرد ، و مرا بيامرزد .
و از آن كار بازگشت ، و توبت كرد ، و بعبادت و تحصيل علم مشغول شد ، و عالمى فاضل « 2 » گشت ، و علما بسيار روايتها ازو باز كنند . بدين آيت كه بر دل او كار كرد . و السّلم . « 3 »
هامش
( 1 ) الحديد 16
( 2 ) و دانشمندى و زاهدى بزرگ . ( صو )
( 3 ) و بازگشتيم به قرآن . ( صو )