نمايد و فهم كند ؟ ! و آيا غيرت او بر اسلام مىتواند توجيهگر اتهام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به هذيانگويى باشد ؟ و ديگر پرسشهايى كه فعلا مجال طرح آن نيست .
روايتى را كه عبد الرزاق صنعانى در ذيل نقل مىكند ، دالّ بر اين است كه جهتگيرى سياست حاكم در دور ساختن على عليه السّلام از صحنه سياسى جامعه بود ، طورى كه مردم كاملا آن را درك مىكردند و اطمينان داشتند كه نظام حاكم مىخواهد على عليه السّلام را از منصب خلافت دور سازد ، به گونهاى كه وى را از نامزدهاى خلافت نمىدانستند .
عبد الرزاق چنين روايت مىكند :
« عمر به يكى از انصار گفت : مردم چه كسى را بعد از من خليفه مىدانند ؟ او نام چند تن از مهاجرين را برشمرد ، اما از على عليه السّلام ذكرى به ميان نياورد . عمر گفت :
چرا ابو الحسن را مطرح نمىكنند ؟ به خدا سوگند كه وى بهترين ايشان است و اگر در مقام رهبرى امت قرار گيرد ، آنان را به راه حق هدايت مىكند . » « 1 »
عمر در توجيه عمل خود در مورد تهيهء مقدمات روى كار آمدن بنى اميه و ترتيب دادن شورا استدلال مىكند كه قريش در مورد على عليه السّلام متفق الرأى نيستند ، يا اين كه قومش از وى روىگردان شده و اطاعتش نمىكنند . « 2 »
اما چرا قريش و قوم على عليه السّلام دربارهء خلافتش اتفاق رأى ندارند ؟ چرا و چگونه دربارهء پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله يك رأى بودند ، با اين كه وى علت اول و آخر تمامى چيزهايى بود كه على عليه السّلام بر سرشان آورد ؟ اگر اهل ايمان و اسلام باشند ، چرا به حكم اسلام گردن ننهند و آن را نپذيرند ؟ و اگر پيرو اسلام و قرآن نباشند ، مخالفتشان مىتواند چه كار كند و چه ضررى براى على عليه السّلام دارد كه با وى مخالف
هامش
( 1 ) . المصنف ، ج 5 ، ص 446 .
( 2 ) . ر . ك : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 12 ، ص 80 - 86 .