تا اين كه نزد عثمان رفته و از صحت و سقم امر آگاه شود . آنگاه معاويه نزد عثمان آمد و از مدّت محاصرهء وى پرسيد و گفت : خدمت تو رسيدم تا نظرت را جويا شوم و به نزد سپاهيان برگردم و سپس آنان را به پيش تو بياورم . عثمان گفت : به خدا سوگند ، تو مىخواستى كه من كشته شوم ، آنگاه بگويى كه من ولىّ دم هستم ، برگرد و مردم را براى يارى من بياور . وى برگشت و ديگر به نزد عثمان نرفت تا اين كه به قتل رسيد . « 1 » »
معاويه در سخنانى كه به حجّاج بن خزيمه گفت ، اعتراف كرد كه به فرياد فريادرسى عثمان قيام نكرد و در حالى كه عثمان از وى كمك خواسته بود ، به وى جواب مثبت نداد و در اين باره ابياتى چند سروده است . « 2 » اين ابيات همان ابيات لاميهاى است كه قبلا به آن اشاره كرديم .
شهرستانى به صراحت مىگويد :
« همه عمّال و كارگزاران عثمان ، يعنى معاويه ، سعد بن ابى وقاص ، وليد بن عقبه ، عبد اللّه بن عامر و عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح از يارى او دست كشيدند و ترك او گفتند ، تا اين كه كشته شد . « 3 » »
آن موقع كه معاويه بنى هاشم را در مدينه به قتل عثمان متّهم كرد ، ابن عبّاس به او گفت :
« تو عثمان را كشتى ، سپس حركت كردى و براى مردم به دروغ گفتى كه خونخواه او هستى . پس معاويه درماند و دم فروبست . » « 4 »
محمّد بن مسلمه به معاويه نوشت :
هامش
( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 175 .
( 2 ) . فتوح ابن اعثم ، ج 2 ، ص 265 .
( 3 ) . الملل و النحل ، ج 1 ، ص 26 ؛ الشيعة فى التاريخ ( پاورقى ) ، ص 142 .
( 4 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 223 .