تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
پاره‌اى از شب گذشته ، به همين انديشه سرگرم بودم و همواره خودم را از اعمال زشت و كم‌كارىهاى پسنديده ملامت مىكردم ، در همان هنگام خوابيدم ، در خواب ديدم كه گويا در سرزمين وحشتناك خالى از آب و گياه قرار گرفته‌ام كه هيچ نفس‌كشى در آنجا وجود ندارد و تنها من در آن سرزمين مىباشم و پوشاك من در آن حال پارچه‌اى لنگ‌مانند بود كه از ناف تا سر زانوهاى مرا پوشانيده بود و جسدم را ديدم كه از زخم‌ها و دمل‌هاى سياه‌رنگى چنان زشت و ناپسند شده است كه از ديدن آن به وحشت افتادم . و در آن مكان وحشت‌زا و مشاهدهء زشتى اندامم ، پرنده عقل ، از سرم پريد و حيرت‌زدگى مرا فراگرفت . هم‌زمان ، شخصى در برابر من ظاهر شد و گفت : اجابت كن ! پرسيدم ، چه خبر است ؟ در پاسخ گفت : اينك روز قيامت است و بايد در معرض سؤال و جواب قرار گيرى . از شنيدن اين سخن با كمال آرامش به دنبال او حركت كردم و در مسير خود به زمين خالى از همه چيز وارد شدم . مدت يك ساعت مرا در آنجا متوقف ساخت . سپس شخص ديگرى در رسيد و گفت بيا ! گفتم به كجا ؟ در جواب گفت : به دوزخ ! گفتم فرمان در اختيار خداست . با حالتى اندوهناك و دلى شكسته به همراه او حركت كردم . سپس به آن دو تن گفتم : آيا ممكن است مرا به حضور مقدس حضرت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السّلام ببريد ؟ شايد آن‌ها از من شفاعت كنند . گفتند : ما براى آن كار دستورى نداريم ، گفتم : مرا از نزديك آن‌ها عبور دهيد ، و چنان وانمود كنيد كه آهنگ حضور آن‌ها را نداريد . در اين حال كه آن‌ها به تقاضاى من ترتيب اثرى نمىدادند ، حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و حضرت مولا على عليه السّلام را ملاقات كردم كه در محلى