است ، غلطى واضح است زيرا ، تاريخ تأليف آن در ماه ربيع الاوّل سال 962 هجرى يعنى چهار سال پيش از شهادتش بوده است و از آثار اخير او مىباشد .
در يكى از مواضع ، قصه رؤياى شيخ محمّد جبانى را ديدهام و ازآنجاكه اين رؤيا مشتمل بر پارهاى از احوال شهيد ثانى بوده است ، مناسب مىدانم كه آن را در اين مقام نقل كنم . زيرا خواب ، جزئى از هفتاد جزء از نبوت است و خواب با اين مقدمه شروع مىشود :
[ قصه رؤياى شيخ محمد جبانى ]
پس از حمد خداى ذوالجلال صاحب كرم و بخشش و انعام ، و درود بر بهترين مردم ، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و بر خاندان با كرم او چنين گويد نيازمند به رحمت خدا ، شيخ محمّد جبانى كه خدا از بزهكارىهايش درگذرد . ازآنجاكه از قضا و قدر الهى گزيرى نيست در روز بيست و دوم ذيحجه سال 965 هجرى پس از تحمل رنج سفرها و پشت سر گذاردن خطرها ، به قريه جزين كه خدا مردم آن را از آمنين قرار بدهد وارد شدم و قصد اقامت چندى را در آن محل كردم ، روز پنجشنبه بيست و پنجم ماه ذيحجه به تب دچار شدم و آخرين ساعات آن روز بود كه قصد كردم و شبهنگام تبم شديد شد و استفراغ بر من دست داد و ده مرتبه به حالت تهوع دچار شدم تا به آنجا كه ضعف زيادى بر من عارض شد و يقين به مرگ نمودم و بامداد حالت تهوع قطع شد و به اسهال دچار شدم و شش يا هفت مرتبه به اسهال گرفتار آمده بودم و ناتوانى و ضعف ، بيش از پيش دست داد و آن روز را مانند مردهاى بىحركت افتاده بودم .
شب بيست و ششم ذيحجه در خواب ديدم ، كسى مىگويد : چرا رنجورى ؟ در پاسخ گفتم ، چرا ملول نباشم و حال آنكه در شهر غربت بدين بيچارگى افتادهام . گفت : هيچگونه بيمى به خود راه مده زيرا ، تو در