نفر را مشاهده كردم ، نزد من آمدند و سلام كردند و گفتند از جاى برخيز و آنچه را خدا براى تو آماده فرموده ، از نزديك مشاهده كن . اندكى با آنها همراه شدم . مرا از درى بس زيبا كه اندكى بلندى داشت ، وارد كردند ، در درون آن درختهاى سبز و خرم و نهرهاى جارى و سرزمينى سبز و نيكو مشاهده كردم . به من گفتند بنشين : نشستم . از من پرسيدند آيا چيزى نمىخورى ؟ گفتم از خوردن امتناعى ندارم . در آن حال جوانان پرىچهره و فريبا رخسارى ديدم كه مائدهاى را حاضر كردند و در آن خوراكىهاى رنگارنگ به چشم آوردم كه بوى بسى پاكيزه آنها مشام مرا تازه مىساخت و زنى هم كه عمرى متوسط داشت همراه آنها بود . مائده را در برابر من گذاردند و گفتند ، تناول كن . از آنها پرسيدم شما با من همغذا نمىشويد ؟
خير ما فرشتگان خداييم و از خوراكىها بهرهاى نداريم و اينان خدمتكارانند . از آن زن پرسيدم آيا تو هم با من همغذا نمىشوى ؟ گفت :
چرا ليكن ، هماكنون كسى خواهد آمد كه از من بهتر است و با تو همغذا خواهد شد .
هنوز سخن به پايان نرسيده بود ، زن زيباچهرهاى را كه مانند او هيچ چشمى نديده بود در برابر من ظاهر شد . نزديك آمد ، سلام كرد و زانوهاى مرا بوسيد و در جانب راست من نشست او را به تناول كردن غذا دعوت كردم و از زن اوّلى پرسيدم اين زيباچهره كيست ؟ در پاسخ گفت : اين فريبا رخسار حور العينى است كه خدا او را براى تو آماده كرده است . با آن حوريه همغذا شدم و آنقدر كه مورد احتياجم بود غذا تناول كردم و همواره به او نگران ، و از زيبايى او حيرتزده بودم .
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 555
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٥٥٥