تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
سخن هيچ‌يك از بندگان خدا بالاتر از اين نيست كه بندگان او را به پرهيزكارى بخواند . اينك من تو را به پرهيزكارى از مخالفت فرمان او مىخوانم . بنابراين ، از حضرت او بيمناك باش . هشام ، كه سراسر وجودش را غرور و غفلت فراگرفته بود به جاى آنكه از گفتار زيد عبرتى گيرد ، گفت : اى زيد ! تو آن كسى هستى كه آرزوى خلافت را در دل مىپرورانى ، و اميدوارى روزى فرارسد كه جامه خلافت را بر اندام خويش به يارايى ، و حال آنكه تو كنيززاده‌اى و درخور خلافت نيستى . زيد فرمود : هيچ‌يك از افراد را در نظر ندارم كه به اندازه پيمبرى كه خدا او را براى راهنمايى مردم برانگيخته است ، در پيشگاه خدا اهميت داشته باشد . و هرگاه كنيززادگى از موقعيت ارزندهء پيمبر مىكاهيد ، خداى متعال اسماعيل را كه كنيززاده‌اى بود ، به پيمبرى نمىگمارد . اينك از تو مىپرسم ، آيا مقام پيمبرى بالاتر است يا رتبه خلافت ؟ ! گذشته از اين ، كنيززادگى چه منقصتى در موقعيت مردى به‌وجود مىآورد ، كه جدش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده باشد ؟ هشام از شنيدن اين سخنان به سختى خشمناك شد و كارگزار خويش را خواند و گفت سوگند به خدا براى نابودى اين شخص ، لشكر گرانى گرد آورم كه فضا را بر او تنگ كند . زيد ، از بارگاه آن گمراه بيرون رفت در حالى كه مىگفت : هيچ‌گاه اتفاق نيفتاده است ، مردمى از تيزى شمشير در هراس باشند ، جز اينكه به خوارى گرفتار شده باشند . بعد از آن ، عازم كوفه شد و مردم كوفه گرد او اجتماع ، و با او بيعت كردند .