مباركش شدم ، پس از اذن دخول مشاهده كردم كه حضرت جلوس فرموده است ، و كودك خردسالى بر روى دامنش قرار داشت . امام عليه السّلام از ديدار او اظهار خرسندى مىفرمود و او را مىبوسيد و دست به سروصورتش مىكشيد . در آن حال ، كودك از روى زانوى حضرت حركت كرد و به راه افتاد ، پايش به عتبه درگرفت و سرش به چهارچوب خورد و شكست . امام با شتاب و با اندوهى از جا برخاست ، و خون سرش را با پارچهاى پاك كرد ، و فرمود : اى فرزند ! تو را در پناه خدا قرار مىدهم مبادا آن كسى باشى كه در كناسه به دار آويخته شوى .
ابو حمزه گويد ، به عرض رسانيدم اى مولاى من ، پدرم و مادرم فداى شما ، كناسه كجاست فرمود : همين فرزندم در محلى كه به نام كناسه خوانده مىشود ، و از محال كوفه است ، به دار آويخته مىشود . عرض كردم اى مولاى من ! آيا به راستى چنين واقعهاى به وقوع مىپيوندد ؟ آرى ، به خدا سوگند ، چنان خواهد شد و به خدايى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به راستى و درستى مبعوث كرده است ، هرگاه تو پس از من زنده بمانى اين جوان را در ناحيهاى از نواحى كوفه خواهى ديد كه شهيد شده ، و به دار آويخته و بعد از آن دفن مىشود . و سپس مرقد او نبش مىشود و بار ديگر در كناسه به دار آويخته مىگردد . و پس از روزگار درازى ، از دار به زير آورده ، و سوخته مىشود و خاكستر او در فضا پراكنده مىگردد .
پرسيدم ، فداى شما ! نام اين جوان چيست ؟ فرمود نام اين پسرم زيد است . و همچنانكه امام عليه السّلام مىگريست ، با من هم سخن مىگفت و فرمايش خود را تا آنجا ادامه داد كه فرمود : مىخواهى يكى از گزارشهاى اين فرزند را به اطلاع تو برسانم ؟ معروض خاطر داشتم ، آرى !
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٤٩٩