برخى نكوهش مىكردند و جمعى اندوهناك بودند . خالد آن دو را به حضور طلبيد و مىپنداشت به مجردى كه به حضور او رسيدند باز همچنان عليه يكديگر پرخاش خواهند كرد . عبد اللّه خواست براى مخاصمت خود بر زيد پيشى بگيرد . زيد به او گفت يا ابا محمّد شتاب مكن كه زيد همه زرخريدان خود را آزاد مىكند هرگاه در حضور خالد با تو مخاصمه نمايد .
سپس هر دو تن به جانب خالد روى آوردند . زيد به خالد گفت ، امروز ذريه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را براى خاطر امرى گرد آوردهاى كه ابو بكر و عمر چنان كارى نكردند . خالد گفت : آيا از حاضران كسى نيست كه پاسخ او را بدهد ؟
يكى از انصار كه از مردم عمرو بن حزم بود ، خطاب به زيد گفت : اى پسر ابو تراب ، و اى پسر حسين ، مگر نمىدانى هرگاه حق هم در اختيار تو درآيد كسى از تو فرمانبردارى نمىكند . زيد فرمود آرام بگير اى قحطانى ، كه شأن ما اجل از اين است كه با ، تو همسخن شويم . قحطانى گفت : چرا از گفتگوى با من اعراض مىكنى و حال آنكه به خدا سوگند من از تو بهترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو بهترند . زيد خنديد و خطاب به قريش گفت : اى مردم ؟ دين كه از دست رفت آيا پيوند خانوادگى هم از ميان رفته است ؟ به خدا سوگند اگر مردم دين خود را از دست بدهند از پيوند خود دستبردار نمىباشند . در اين حال عبد اللّه بن وافد بن عبد اللّه بن عمر خطاب ، خطاب به مرد انصارى گفت : به خدا سوگند اى قحطانى دروغ مىگويى . به خدا سوگند او از تو بهتر و پدر و مادرش از پدر و مادر تو بهترند . و به دنبال آن سخنانى گفت و ازآنجاكه سخت ناراحت شده بود ، مشتى ريگ برداشت ، به زمين ريخت و گفت : به خدا سوگند ديگر كاسهء صبر ما لبريز شد و از مسجد بيرون رفت .
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 470
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٤٧٠