تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
تصديق كرد و به دنبال آن عازم مدينه شدند . آن‌گاه كه در قادسيه وارد شدند ، كوفىها در ضمن نامه‌اى او را به كوفه خواندند . زيد طبق دعوتى كه از وى به عمل آمده بود وارد كوفه شد . بعضى گويند ، خالد ادعا كرد كه مالى در نزد زيد و داود بن على و چند تن از قريش به گروگان گذارده است . يوسف در ضمن نامه‌اى كه به هشام نوشت ، وى را از چگونگى مال اطلاع داد . هشام آن‌ها را از مدينه طلبيد و دستور داد تا به عراق بروند و يوسف آن‌ها را با خالد روبرو كند ، يادشدگان طبق دستور وى وارد عراق شدند ، يوسف به زيد گفت : خالد اظهار مىدارد مالى در نزد تو گروگان گذارده است . زيد گفت ، چگونه ممكن است وى مالى به وديعه نزد من گذارد ، حال آنكه او بر فراز منبر از پدران من نكوهش مىكند ! يوسف خالد را ، كه لباس خشنى پوشيده بود ، به حضور طلبيد و گفت اينك زيد انكار مىكند كه گروگانى از تو در دست او بوده باشد . خالد توجهى به زيد و داود بن على كرد و خطاب به يوسف گفت : آيا مىخواهى با گناهى كه تو نسبت به من انجام داده‌اى ، آن‌ها را هم وسيلهء گناه من قرار بدهى ؟ چگونه ممكن است گروگانى از من در دست زيد بوده باشد ، و حال آنكه من از او و پدرش بر فراز منبر نكوهش مىكنم . سپس از خالد پرسيدند ، چرا چنان ادعايى عليه ما كردى ؟ در پاسخ گفت : يوسف مرا سخت شكنجه داد و ناچار شدم ، چنين ادعايى را ، عليه شما بنمايم و آرزومند بودم ، پيش از آنكه به اينجا بياييد خداى متعال فرجى عنايت فرمايد . به دنبال اين واقعه ، حاضران بازگشتند و زيد و داود در كوفه بازماندند .