تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
پس از اين جريان ، زيد به جانب هشام رفت و هشام او را بار نداد و هرگاه نامه‌اى به هشام مىنوشت و دادخواهى مىكرد . هشام در زير نامهء او مىنوشت « به منزل خود باز گرد » زيد مىگفت ، به خدا سوگند نزد خالد برنمىگردم . هشام دستور داد وى را به زندان بردند و پس از مدتى طولانى كه زندانى بود ، دستور داد وى را از زندان خارج كنند و به حضور وى بياورند و خود در ميان عمارت بلندى جلوس كرد و به يكى از خدمتكارانش دستور داد ، به طورى كه زيد نگران حال او نباشد پشت سر او حركت كند و سخنانى كه زيد با خود مىگويد استماع نمايد . زيد كه بزرگوار فربهى بود در بالا رفتن از پله‌ها خسته مىشد در روى يكى از پله‌ها ايستاد . خدمتكار شنيد زيد مىگويد : به خدا سوگند كسى اظهار علاقه‌مندى به دنيا نمىكند مگر اينكه خوار مىشود . پس از آنكه زيد از پله‌هاى عمارت ، بالا رفت و به حضور هشام رسيد ، سوگند ياد كرد . سوگندش مقبول هشام واقع نشد زيد گفت : خداى متعال كسى را عالىمقام قرار نمىدهد مگر از آنكه از وى خرسند باشد . و كسى را خوار نمىسازد مگر آن‌گاه كه از وى ناخرسند باشد . هشام گفت ، به اطلاع من رسيده است كه از خلافت سخن مىگفتى ! و آرزوى آن را در دل مىپرورانيدى و حال ، آنكه تو كنيززاده‌اى و درخور خلافت نمىباشى . زيد فرمود : براى اعتراض تو پاسخى دارم . هشام گفت پاسخت چيست ؟ زيد فرمود هيچ‌يك از افراد به اندازهء پيمبرى كه خدا او را برمىگزيند در پيشگاه او ارزش ندارد . اينك اسماعيل را كه كنيززاده و برادرش آزادزاده