حضور خود بار نداد و هرگاه هم دادخواست به هشام مىنوشت ، هشام در زير دادخواست او مىنوشت : « به سرزمين خودت باز گرد » زيد مىفرمود ، به خدا سوگند بهسوى پسر حرث ابدا بازنمىگردم . تا اينكه مخالفتهاى زيد بدانجا رسيد كه دستور داد ، زيد را زندانى كردند و روزگار درازى محبوس بود و پس از خروج از زندان ، وى را به حضور طلبيد ، خطاب به او گفت : اطلاع يافتهام كه از خلافت مىلافى و آرزوى آن را در دل مىپرورانى ! نه چنين است كنيززاده درخور خلافت نمىباشد . زيد عليه السّلام فرمود : براى اظهار تو پاسخى دارم . گفت بگو زيد عليه السّلام فرمود : در پيشگاه خدا هيچ آفريدهاى به اندازه حضرت اسماعيل كه پيمبر خدا بود ، ارزش نداشت و او هم كنيززاده بود . در عين حال خداى متعال نعمت پيمبرى را در نهاد او برقرار كرد و از او پيمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه بهترين افراد بود ، بهوجود آمد .
هشام خونآشام گفت : برادرت بقره چه مىكند ؟ زيد عليه السّلام از شنيدن اين گستاخى چنان خشمناك شد كه نزديك بود از پوست بيرون جهد . فرمود :
اى آلوده به نكبتها ، برادر من آن كسى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را باقر ناميده است و تو او را بقره مىنامى ! و اضافه كرد چه بسيار است مخالفت تو با او و همچنانكه در دنيا با او به مخالفت مىپردازى ، در آخرت هم با وى مخالفت و مخاصمت خواهى كرد . آن روز است كه حضرتش به بهشت مىخرامد و تو به دوزخ گرفتار خواهى شد .
هشام بدفرجام ، از پاسخ جناب زيد به سختى غمگين شد ، بهطورىكه ، دستور داد و گفت : دستهاى او را بگيريد و او را از دربار ما بيرون كنيد .
رياض العلماء و حياض الفضلاء ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٤٦٣