اوست ؟ مردى از جاى برخاست و گفت : من او را كشتهام ! پرسيد در آن هنگام با تو چه گفت ؟ جريان را كه نقل مىكرد ناگهان صورتش سياه شد !
[ صواعق محرقه ابن حجر ص 118 ] هنگامى كه سر مطهّر امام حسين عليه السلام را در برابر « ابن زياد » نهادند ، قاتلش اين ابيات را خواند :
املاء ركابى فضّة و ذهبا
فقد قتلت الملك المحجّبا
و من يصلَّى القبلتين فى الصبا
و خيرهم اذ يذكرون النسبا
قتلت خير الناس امّا و ابا
؛ ركاب مرا از طلا و نقره كن ، به جهت آنكه من پادشاهى بزرگوار را كشتهام كه در پردهء حجاب نيكى و شايستگى قرار گرفته و كسى است كه در دوران كودكى به دو قبله نماز گزارده و حسب و نسب او از همهء مردم برتر و والاتر است ؛ كسى را كشتهام كه مادر و پدرش از همه مردم بهتر و عالى مقامتر بودند .
« ابن زياد » از شنيدن سخنان او غضبناك شد و گفت : اگر مىدانستى كه امام حسين عليه السلام داراى چنين فضائلى است پس چرا او را كشتى ؟ ! به خدا سوگند ! خيرى از من به تو نمىرسد و هم اكنون تو را مىكشم و به او ملحق مىسازم . آنگاه دستور داد گردنش را زدند ! !
[ همان كتاب ص 117 ] به سند خود ، از « سبط ابن جوزى » از « واقدى » روايت مىكند كه پيرمردى در لشكر دشمنان امام حسين عليه السلام حضور يافت ولى با آن حضرت نجنگيد و تيرى نينداخت . سرانجام كور شد . علت آن را از وى جويا شدند . در پاسخ گفت : در يكى از شبها رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله را در عالم رؤيا ديدم كه آستين بالا زده و شمشيرى در دست دارد و پوستى كه بر روى آن متهم را به قتل مىرسانند در برابر حضرتش افكندهاند و ده تن از قاتلان حسين عليه السلام كشته شده و در برابر رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله روى زمين افتادهاند . آنگاه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله مرا مورد سب و لعن قرار داد ، به دليل آنكه سياهى لشكر پسر « زياد » بودهام سپس چشم مرا با