خون امام حسين عليه السلام سورمه كشيد . بامداد كه سر از خواب برداشتم ، كور و نابينا شده بودم !
« ابن حجر » گفته است كه « سبط ابن جوزى » نقل مىكند كسى كه سر مطهّر امام حسين عليه السلام را بر زين اسبش آويخته بود و از كربلا به كوفه مىبرد ، پس از چند روز كه او را ديدند ، صورتش از قير هم سياهتر گرديده بود ! به او گفتند : تو از همهء عرب زيبا چهرهتر بودى ، اكنون چه شده است كه رنگ صورتت اين چنين سياه شده است ؟ در پاسخ گفت : يك شب بيشتر از هنگامى كه سر امام حسين عليه السلام را بر زين اسبم آويخته بودم نمىگذشت كه دو نفر آمدند و بازوهاى مرا گرفتند و بسوى آتش شعلهورى بردند و در آن افكندند و سرانجام به وضعى درآمدم كه مشاهده مىكنيد . آن مرد به زشتترين حالتى مرد . « ابن حجر » از « سبط ابن جوزى » نقل كرده است : پيرمردى پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله را در رؤيا ديد كه در برابرش طشتى پر از خون نهادهاند و مردم از كنار آن حضرت عبور مىكنند ، پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله يك يك آنها را با آن خون ، خون آلود مىساخت تا نوبت به من رسيد . عرض كردم : من با حسين عليه السلام نبرد نكردم . فرمود : آرى ، ليكن به دشمنان او افزودى ! آنگاه با انگشت به من اشاره كرد و بامداد كه از خواب برخاستم ، نابينا شده بودم .
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 297
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٩٧