باب صد و شصت و ششم پرهيزكارى و دادگرى و عصمت على عليه السّلام
[ حلية الاولياء ابو نعيم 1 / 82 ] به سند خود ، از « عبد الملك بن عمير » روايت مىكند كه مردى از قبيلهء ثقيف كه حضرت على عليه السّلام كارگزارى عكبرا را به عهده او گذاشته بود ، در ملاقاتى كه با حضرتش داشت مىگويد : حضرت على عليه السّلام به من فرمود : هنگام ظهر كه فرا مىرسد ، نزد من بيا . بنا به فرمان آن حضرت هنگام ظهر به حضورش شرفياب شدم . بر خلاف انتظار ، دربانى نداشت كه مانع ورودم بشود . هنگامى كه به حضورش رسيدم ، مشاهده كردم كه حضرت على عليه السّلام جلوس فرموده و در برابرش قدح و كوزهء آبى است . در اين هنگام على عليه السّلام دستور داد ، هميانى كه از پوست آهو تهيه شده بود ، به حضورش بياورند . با خود گفتم ، پيداست كه در آن هميان گوهر گرانبهائى است كه حضرت على عليه السّلام مرا مورد اعتماد خود قرار داده است و مىخواهد آن گوهر را به من نشان دهد . طولى نكشيد هميانى سر به مهر بحضور حضرت على عليه السّلام تقديم داشتند . اين در حالى بود كه من نمىدانستم در آن هميان چيست ؟ حضرت على عليه السّلام مهر از سر آن هميان گرفت