تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
خرما فروشان رسيد . كنيزكى را ديد كه گريه مىكند . پرسيد : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : اين خرما فروش ، خرمائى به مبلغ يك درهم به من فروخته است و اكنون مولاى من ، خرما را به آن مبلغ قبول ندارد . حضرت على عليه السّلام به خرما فروش ، فرمود : خرما را بگير و يك درهم را به او برگردان . خرما فروش قبول نكرد ! من كه ديدم خرما فروش به دستور حضرت ترتيب اثرى نداد ، گفتم : آيا ميدانى اين بزرگوار كيست ؟ گفت : نه ! گفتم : اين شخص ، امير المؤمنين على عليه السّلام است ! بلا فاصله متأثر گرديد و خرماها را از آن كنيزك گرفت و يك درهم را به او پس داد و گفت : يا امير المؤمنين ! با رفتارى كه با اين كنيز انجام دادم ، اميدوارم از من راضى بشويد . فرمود : هنگامى از تو خشنود مىشوم كه حق مشترىهاى خود را كاملًا ادا كرده باشى ! از آنجا گذشت و خطاب به خرما فروشان فرمود : تهيدستان را كمك كنيد و آنان را اطعام كنيد تا كار شما از بركات الهى برخوردار گردد . از آنجا گذشت تا به ماهى فروشان رسيد . فرمود : در بازار ما ، ماهى طافى به فروش نمىرسد . ( 1 ) پس از آن به بازار بزّازها و كرباس فروشها رسيد . در برابر دكان كرباس فروشى ايستاد و خطاب به كرباس فروش ، فرمود : اى شيخ ! آيا حاضرى پيراهنى به مبلغ سه درهم به من بفروشى ؟ آن مرد حضرتش را شناخت . از آنجا كه على عليه السّلام تصميم داشت با فروشنده بطور ناشناس و بيگانه‌وار معامله كند ، از معامله با او صرف نظر كرد ! به دكان كرباس فروش ديگرى رسيد كه جوان تازه سالى متصدى فروش كرباس بود . پيراهنى به مبلغ سه درهم از وى خريدارى كرد و آن پيراهن را در حالى كه تا سر دو زانوى شريفش را مىپوشاند ، پوشيد . طولى نكشيد كه صاحب دكان آمد . به او گفتند كه پسرت پيراهنى را به مبلغ سه درهم به امير المؤمنين على عليه السّلام فروخت . دكاندار ناراحت شد و به فرزندش ، گفت : چرا آن پيراهن را به دو درهم به امير المؤمنين نفروختى ؟ سپس يك درهم اضافى .
هامش
( 1 ) « طافى » ماهى مرده است كه روى آب ظاهر مىشود . ( مترجم )