« معاويه » توهينى به او كرد و گفت : مگر ما او را كشتهايم ! او را على و اصحابش كشتند ؛ براى اينكه او را همراه خود آورده و در دام ما افكندند ؟ ! مؤلف گويد : جواب او را از فرمايش حضرت على عليه السّلام پيش از اين اشاره كرديم و تفصيل پاسخ آن حضرت را پس از اين بيان خواهيم كرد .
« ابن جرير » حديث مزبور را در [ تاريخ 4 / 28 ] مبسوطتر بيان كرده است .
[ مسند امام احمد حنبل 2 / 161 ] به سند خود ، از « عبد الله بن حارث » روايت مىكند ، زمانيكه « معاويه » از جنگ صفّين بازمىگشت ، من در ميان « معاويه » و « عمرو عاص » حركت مىكردم . در اين هنگام « عبد الله » پسر « عمرو عاص » خطاب به پدرش ، گفت : اى پدر ! آيا از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله نشنيدى كه خطاب به « عمار » فرمود : اى پسر سميّه ! گروه ستمگرى تو را مىكشند ؟ « عمرو عاص » به « معاويه » ، گفت : آيا نمىشنوى پسرم چه مىگويد ؟ « معاويه » گفت : همواره تو با خصال ناپسند با ما روياروى مىشوى ، مگر ما او را كشتهايم ! او را كسانى كشتند كه به جنگ ما آوردند و به دام ما كشانيدهاند ! مؤلف گويد : پيش از اين ، به اين مغلطه پاسخ داديم .
[ همان كتاب 2 / 164 ] به سند خود ، از « حنظلة بن خويلد عنبرى » روايت مىكند ، هنگامى كه پهلوى « معاويه » بودم ، دو مرد دربارهء سر بريدهء « عمار » جدال مىكردند و هر كدام ادّعا مىكرد كه من او را كشتم ! نزد « معاويه » آمدند .
« عبد اللَّه » فرزند « عمرو عاص » به « معاويه » گفت : دلت را با ادعاى يكى از اين دو نفر خرسند كن كه من از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : « عمّار » را گروه بدكار و منحرف از راه حق مىكشند . « معاويه » گفت : پس تو با ما چه مىكنى ؟ « عبد الله » در پاسخ گفت : در يكى از روزها ، پدرم از من به پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله شكايت كرد .
پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله به من فرمود : تا زنده هستى از پدرت اطاعت كن و با او مخالفت منما ؛ براى همين است كه همراه شما هستم ولى جنگ نمىكنم !
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 273
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٧٣