مىفرمود : « المساجدا » . پيش از اين سروده ، « عمار » حضور رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شكوهاى كرده بود .
برخى گفتند : امروز « عمار » از پاى درمىآيد . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله قطعه سنگ را از او گرفت و فرمود : ويحك ( افسوس بر تو ) و نفرمود : ويلك ( واى بر تو ) . ( 1 ) اى پسر سميه ! گروه ستمگرى تو را به شهادت خواهند رساند .
[ همان كتاب 3 / قسم 1 / 181 ] به سند خود ، از « هنى » ، آزاد شدهء « عمر خطاب » نقل كرده كه مىگويد : نخست با « معاويه » بودم و عليه على عليه السّلام فعاليت مىكردم ، همدستان « معاويه » گفتند : به خدا سوگند ! ما هرگز « عمار » را نمىكشيم ؛ براى اينكه اگر او را بكشيم از همان گروهى به شمار مىآييم كه مردم مىگويند .
( بدكردار و منحرف از حق ) . جنگ صفّين كه اتفاق افتاد ، در ميان كشتگان ، « عمار ياسر » را مشاهده كردم كه شهيد شده است . در اين هنگام به ملاقات « عمرو عاص » رفتم . او در روى سريرش نشسته بود . گفتم : اى ابا عبد الله ! گفت : چه مىخواهى ؟ گفتم : مىخواهم مطلبى را با تو درميان بگذارم . « عمرو عاص » از روى سريرش برخاست و نزد من آمد . پرسيدم : دربارهء « عمار » چه شنيدهاى ؟ در پاسخ گفت : شنيدهام كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله فرموده است : گروه منحرف و ستمگر « عمار » را مىكشند ! گفتم : به خدا سوگند ! اينك « عمار ياسر » كشته شده است ! « عمرو عاص » گفت : اين سخن ، ياوه است . گفتم : كشتهاش را به چشم خود ديدم .
اكنون همراه من بيا تا كشتهء او را از نزديك مشاهده كنى . او را كنار كشتهء « عمار » بردم ، اندكى به كشتهء او نگريست و رنگ از رخسارش پريد . سپس از كشتهء او فاصله گرفت و گفت : او را كسانى كشتهاند كه به اين جنگ آوردهاند ! مؤلف گويد : پيش از اين ، به اين مغلطه پاسخ داديم . به زودى هم به تفصيل پاسخش را خواهيم آورد .
هامش
( 1 ) كلمهء ويح را عرب در مقام ترحم و كلمهء ويل را در مقام عذاب به كار مىبرد . ( مترجم )