كه « عمار » را از پاى درآورد ، « ابو غاديهء مزنى » بود كه با نيزه او را از اسب به زير افكند و « عمار » با همان حال نبرد مىكرد تا اينكه به شهادت نائل آمد - رضوان الله تعالى عليه - « عمار » در آن روز كه شربت شهادت را لاجرعه سر كشيد ، نود و چهار سال از عمر شريفش سپرى شده بود .
هنگامى كه « عمار » به زمين افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد ، مرد ديگرى در رسيد و سر از بدنش جدا كرد . « ابو غاديه » و اين مرد با يكديگر به خصومت برخاستند و هر يك مدعى بود كه من « عمار » را كشتهام ! ! « عمرو عاص » گفت : به خصومت شما جز در آتش دوزخ ، در جاى ديگر رسيدگى نخواهد شد ! آنگاه « عمرو عاص » گفت : به خدا سوگند ! قتل « عمار » همان بود كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله پيش از اين خبر داده بود كه او را گروه بدكردار و ستمگر مىكشند . آن مرد گفت : تو از اين جريان با خبر بودى ؟ ! به خدا سوگند ! دوست داشتم كه بيست سال پيش از اين مىمردم و اين روز را نمىديدم ! ! مؤلف گويد : « ابن سعد » اين حديث را در [ طبقات 3 / 185 ] نقل كرده و مىگويد : « خزيمة » گفت : همانا گمراهى مخالفان على عليه السّلام براى من هويدا گرديد .
آنگاه قدم پيش نهاد و با مخالفان جنگيد تا اينكه كشته شد . « ابن اثير » در [ اسد الغابة 4 / 47 ] ، « ابن حجر » در [ اصابه 2 / 111 ] و [ تهذيب التهذيب 3 / 140 ] نقل كردهاند .
[ همان كتاب 3 / 386 ] به سند خود ، از « محمد بن عمرو بن حزم » روايت مىكند ، هنگامى كه « عمّار ياسر » شهيد شد ، « عمرو بن حزم » به ديدار « عمرو عاص » رفت . « ابن حزم » گفت : از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : گروهى از بدكرداران و منحرفان از راه حق ، او ( « عمار » ) را مىكشند . « عمرو » جزع كنان از جاى برخاست و با همان حال پيش « معاويه » رفت . « معاويه » كه او را به آن حالت ديد ، پرسيد : چه شده كه اين گونه حيرت زدهاى ؟ در پاسخ گفت : « عمار ياسر »
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 271
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٧١