تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
پارس مىكنند و اضافه كرد : اى حميرا ! مبادا آن زن تو باشى ! « محمد بن طلحه » گفت : خدا تو را بيامرزاد ، به راه خود ادامه بده و از اين گونه گفتار دست بردار . در اين هنگام « عبد الله بن زبير » فرا رسيد و گفت : به خدا سوگند ! اول شب از حوأب گذشتيم و چند تن از عربها را آورد و آنان را مجبور كرد كه گواهى دهند محل حاضر حوأب نيست ! ! گواهى آنان نخستين گواهى دروغ در اسلام بود . [ نور الابصار شبلنجى ص 81 ] در ذيل حكايت جنگ جمل ، مىنويسد : گروه بسيارى گفته‌اند كه همراهان « عايشه » به محلى رسيدند به نام حوأب و در آنجا سگها بر « عايشه » پارس كردند . « عايشه » پرسيد : اين آب ، چه ناميده مىشود ؟ در پاسخ گفتند : آب حوأب . « عايشه » فرياد زد : « * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * » از رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه در حضور همسرانش مىفرمود : اى كاش مىدانستم بر كداميك از شما سگان حوأب پارس مىزنند ؟ سپس « عايشه » دست به بازوى شتر زد و آن را خوابانيد و گفت : مرا بازگردانيد . و يك شبانه روز در آنجا بسر بردند . سرانجام « عبد الله بن زبير » با « عايشه » ملاقات كرد و گفت : كسى كه به تو گفته ، اينجا حوأب است ، دروغ گفته است . و همواره اين سخن در ميان اين دو تن ردّ و بدل مىشد . تا اينكه « عبد اللَّه » با جمله « النجا النجا » مردم را به حركت كردن تشويق نمود و اضافه كرد : هر چه زودتر ، از اين منزل خارج شويد كه مبادا گرفتار على بن ابيطالب گرديد . سپاهيان ناكثين حركت كردند و در بصره فرو آمدند ( ادامه دارد ) . [ مستدرك حاكم 3 / 119 ] به سند خود ، از « هشام » و « قيس » از « عايشه » روايت مىكند كه گفت : دوست مىداشتم به سوگ ده تن مانند « حارث بن هشام » مىنشستم و همراه پسر « زبير » ، مسير مدينه تا بصره را نمىپيمودم ! [ فتح البارى در شرح بخارى 16 / 165 ] « طبرانى » از طريق « محمد بن قيس » روايت مىكند كه در حضور « عايشه » سخن از روز جمل به ميان آمد .
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 259 | سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي / محمد باقر ساعدى