مىكند ، هنگامى كه « طلحه » و « زبير » به ذى قار كه حضرت على عليه السّلام در آنجا منزل كرده بود رسيدند ، راه بصره را در پيش گرفتند و در منكدر ( 1 ) كه صداى سگها به گوش « عايشه » رسيد ، پرسيد : اين چه آبى است و چه مكانى ؟ در پاسخ گفتند :
اينجا حوأب است . « عايشه » گفت : « * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * » آرى من همان زنم كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله در حضور همسرانش فرموده بود كه اى كاش مىدانستم كداميك از شماست كه سگان حوأب بر او پارس مىكنند ؟ ! براى همين « عايشه » تصميم گرفت كه از اين سفر منصرف شود ، ليكن « عبد الله بن زبير » پيش او آمد و گفت : كسى كه گفته اين محل ، حوأب است ، دروغ گفته است ! و همواره او را از بازگشتن ممانعت كرد تا اينكه به بصره رسيدند .
[ مستدرك حاكم 3 / 120 ] به سند خود ، از « قيس بن ابى حازم » روايت مىكند ، هنگامى كه « عايشه » به يكى از ديار بنى عامر رسيد ، سگان آنجا پارس كردند و « عايشه » پرسيد : اين چه آبى است ؟ گفتند : حوأب . « عايشه » گفت : اگر چنين است چارهاى جز برگشتن و انصراف از اين جنگ ندارم . « زبير » گفت :
بازگشت تو پس از آنكه از مدينه بيرون آمدهاى و مردم تو را ديدهاند درست نيست ، به سفر خود ادامه بده ، ممكن است خداى تعالى سازشى در ميان مردم برقرار سازد ! « عايشه » در جواب گفت : چاره منحصر به اينست كه از اين سفر صرف نظر كنم چرا كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله خطاب به همسران خود فرموده بود : چگونه خواهد بود هنگامى كه سگان حوأب بر يكى از شما پارس مىكنند ؟ ! « عسقلانى » در [ فتح البارى 16 / 165 ] اظهار داشته است كه « امام احمد » ، « ابو يعلى » و « بزّاز » اين حديث را روايت كردهاند و « ابن حبّان » آن را صحيح مىداند و « حاكم » مىگويد : سند آن از شرايط صحت برخوردار است .
هامش
( 1 ) [ معجم البلدان 5 / 216 ] مىنويسد : منكدر - به ضم ميم و سكون نون - راهى است ميان شام و يمامه و يا راهى است از كوفه به يمامه ( مترجم )