اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله از خانهء يكى از همسرانش بيرون آمد . از جاى برخاستيم و به اتفاق آن حضرت به راه افتاديم . اندكى كه حركت كرديم بند كفش پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله گسيخت . على عليه السّلام كفش را گرفت و به وصله زدن آن پرداخت . رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله به حركت خود ادامه داد و ما همه همراه آن حضرت حركت كرديم . پس از اندك فاصلهاى رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله ايستاد و ما هم به پيروى از ايشان ايستاديم . پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله منتظر آمدن على عليه السّلام بود . در اين هنگام ، پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : به راستى يكى از شما براى تأويل قرآن مىجنگد ، همانطور كه من براى تنزيل آن جنگيدم .
« ابو بكر » و « عمر » گفتند : آيا ما همان مردى هستيم كه براى بيان تأويل قرآن مىجنگيم ؟ پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : نه ، ليكن آن كس كه كفش مرا وصله مىزند ، براى تأويل قرآن با مخالفان نبرد مىكند . به ملاقات على عليه السّلام رفتيم تا او را به مأموريتى كه در آينده خواهد داشت ، مژده دهيم . - در يكى از دو طريق آمده است - حضرت على عليه السّلام به مژدهء ما توجهى نكرد و گويا اين موقعيت را از خود رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده بود . - در طريق ديگر آمده - على عليه السّلام پس از شنيدن اين مژده به كار خود مشغول بود و سر بالا نكرد مثل اينكه خود از زبان رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده بود .
[ حلية الاوليا ابو نعيم 1 / 67 ] به سند خود ، از « ابو سعيد خدرى » نقل مىكند كه همراه با پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله در مسيرى حركت مىكرديم . بند كفش حضرت صلَّى اللَّه عليه و آله گسيخت . على عليه السّلام آن كفش را به دست گرفت كه وصله زند . پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله به راه خود ادامه داد و خطاب به مسلمانان فرمود : اى مردم ! همانا پس از من يكى از شما قيام مىكند و براى تأويل قرآن مىجنگد ، همانطور كه من براى تنزيل قرآن ، با آنها نبرد كردم . « ابو سعيد » گفت : در اين هنگام با على عليه السّلام ملاقات كردم و آنچه را از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله شنيده بودم ، به ايشان بازگو كردم . على عليه السّلام از شنيدن آن هيچگونه احساس خوشحالى نكرد و چنان بود كه گويا ، خود از كيفيت
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 225
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص٢٢٥