در حال ركوع ، انگشتريش را به بينوا بخشيد . و از اينرو است كه ما او را دوست مىداريم .
[ كنز العمال 6 / 319 ] از « ابن عباس » روايت كرده است كه گفت : حضرت على عليه السّلام در حال ركوع ، انگشترى خود را صدقه داد . پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله كه با بينوا ملاقات كرد ، پرسيد : اين انگشترى را چه كسى به تو اعطا كرده است ؟ در پاسخ گفت : آن بزرگوارى كه در حال ركوع است . در اين هنگام ، خداى تعالى آيه * ( إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله ) * را در حق على عليه السّلام نازل فرمود . در نگين آن انگشتر ، اين جمله حك شده بود :
« سبحان من فخرى بأنّى له عبد » ؛ خداى تعالى از هر گونه عيب و نقصى منزه است و افتخار من اين است كه بندهء اويم . سپس اين جمله در روى آن انگشترى حك شده بود ،
« الملك للَّه » . « متّقى » گفته است كه اين حديث را « خطيب » در « المتفق » روايت كرده است .
[ همان كتاب 7 / 305 ] از « ابو رافع » روايت كرده است كه در يكى از روزها ، به حضور پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله شرفياب شدم . در آن هنگام ، يا رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله خوابيده بود ، و يا حالت وحى به آن حضرت دست داده بود . همزمان مارى را ديدم كه در گوشه خانه قرار گرفته است و من قصد كشتن آن مار را نداشتم ، زيرا بيمناك بودم كه اگر آن حيوان را بكشم ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله از خواب بيدار بشود . خودم ميان آن حضرت و آن مار ، خوابيدم ! و منظورم اين بود كه هر گاه آن مار بخواهد گزندى به آن حضرت وارد آورد ، من گزند آن را تحمل نمايم . طولى نكشيد ، رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله بيدار شد و آيه * ( إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله ) * تلاوت كرد . و پس از آن به ستايش خدا پرداخت و در ضمن مرا ديد كه در كنار حضرتش خوابيدهام . پرسيد : چرا در اينجا ، خوابيدهاى ؟ گفتم : به خاطر آن مار كه در آن گوشه قرار گرفته است . فرمود :
هم اكنون آن را بكش . به دستور آن حضرت آن مار را كشتم . سپس رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله دست مرا گرفت و فرمود : اى ابا رافع ! پس از رحلت من ، مردمى با على عليه السّلام نبرد
فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي ) — صفحة 198
مساهمون: سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي
ص١٩٨