و اليسع را با خود ببرد ، و بدان شهر رفتند كه حق تعالى فرموده بود . و چون بدان جايگاه رسيد صورتى ديد كه پيش او باز آمد بر مثال « 1 » اسبى آتشين و پيش او بيستاد ، و الياس عليه السّلم بر آن نشست ، و اليسع را گفت كه چه فرما اى كه اين ديدار بازپسين است ، و وداع او بكرد ، و خداى عزّ و جلّ او را برآورد و بنور بپوشانيد ، و لذّت خوردن و خفتن ازو برداشت ، و با فريشتگان بپريد ، و مردم بود و فريشته گشت ، و زمينى بود و آسمانى گشت .
و از پس او پيغامبرى اليسع را بود . و الياس عليه السّلم را خداى عزّ و جلّ او را از ديدار خلقان ببرد ، و اندر بيابانها موكل گردانيد چنان كه گفته آمد .
و اما دو پيغامبر ديگر بر آسماناند زنده : يكى عيسى عليه السّلم است كه خداى عزّ و جلّ او را بر آسمان برد چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً . بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ
. « 2 » و ديگر ادريس پيغامبر است عليه السّلم كه از بسيارى عبادت كه او اندر دنيا بكرده بود خداى عزّ و جلّ را ، عزريائيل عليه السّلم با او دوستى گرفت ، و او را گفت كه ترا چه حاجت است ، هر آن حاجتى كه ترا هست و آن از دست من برخيزد بگو تا من آن حاجت تو برآورده گردانم . ادريس عليه السّلم گفت كه حاجت من به تو آنست كه جان من بردارى . عزريائيل عليه السّلم گفت كه هنوز وعده جان ستدن تو نيست . ادريس عليه السّلم گفت روا باشد تو جان من بردار ، و آنكه باز جاى ده . عزريائيل عليه السّلم جان او بستد و آن گه به دو باز داد و آن جان باقى بود كه به دو باز داد .
پس ادريس عليه السّلم گفت كه مرا بر آسمان بر تا آسمانها بنگرم .
هامش
( 1 ) پس چيزى بيامد بر صورت . ( صو )
( 2 ) النساء 158 - 157 .