عزّ و جلّ گفت :
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ . اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
. « 1 » و اين رجل كه خداى عزّ و جلّ همى گويد اين حبيب درودگر است . پس اين حبيب را دشنام دادند و او گفت :
وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
. « 2 » گفت چه بود مرا كه نه آن را پرستم كه بيافريد مرا و بازگشت من هم با اوست .
و شما بدين خدايان كه گرفتهايد بجز خداى عزّ و جلّ زيان كنيد ، و روز قيامت سود نداردتان ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ
. « 3 » پس اين حبيب درودگر بنزديك اين پيغامبران آمد و ايمان بياورد و بيگانگى خداى عزّ و جلّ بگرويد ، و با اين پيغامبران يكى شد .
و آن مردمان بيامدند و اين حبيب را گفتند كه تو بارى درودگر مايى چرا با ايشان يكى شدى ؟ حبيب جواب داد و گفت كه از بهر آن كه مىدانم كه ايشان بر حقاند ، و پيغامبران خداى عزّ و جلّاند ، و به حق آمدهاند ، و دين ايشان حق است ، و شما گم راهان و پليدان و كافران و بت پرستانيد .
پس آن مردمان حبيب را بگرفتند و چندانى بزدند كه از هوش برفت ، و لگد بر شكم او مىزدند تا هر چه اندر شكم او بود پاك از دهان بيرون آمد ، و حبيب را بدان خوارى و زارى بكشتند ، و حق تعالى فريشتگان رحمت را بفرستاد تا روح او برداشتند و ببهشت بردند ، و آن روضهاى بهشت بر او عرضه مىكردند ، و او اندران بهشت خرّم و نازان مىگرديد و مىگفت « 4 » :
يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ . بِما غَفَرَ لِي
هامش
( 1 ) يس 21 - 20
( 2 ) يس 23
( 3 ) يس 23
( 4 ) همى نازيد و همى گفت . ( صو )