پس قيل بسيارى شفاعت بديشان كرد و هيچ فايده نداشت و ايشان قربان نكردند و فرمان قيل نبردند . پس قيل گفت كه اكنون شما قربان نخواهيد كرد نصيب من به من دهيد تا من بروم و قربان خود بكنم ، و از آسمان و خداى آسمان باران خواهم قوم خويش را . ايشان زود سيكى ازان قربان « 1 » بيرون كردند و مر قيل را دادند . و قيل قربان خويش بر گرفت و بكوه حراء بر شد و قربان خويش بكرد ، و روى سوى آسمان كرد ، و گفت اى خداى آسمان قوم مرا قحط اندر يافتهاند و باران از ايشان باز ايستاده است ، و من رسول ايشانم بايد كه ايشان را باران فرستى .
همانگاه سه پاره ابر بيامد و بر سر قيل بيستاد ، و آوازى شنيد كه ازين ابرها كدام يكى اختيار مىكنى تا بقوم تو فرستيم . و قيل نگاه كرد و سه پاره ابر ديد يكى سپيد ، و ديگر سرخ ، و سه ديگر سياه . پس قيل گفت كه بدين ابر سپيد اندر باران نباشد ، و بدين ابر سرخ هم باران نباشد كه هران انگام « 2 » كه ما را ابر سرخ آمدى هيچ باران نكردى ، اين ابر سياه گزيدم كه بقوم ما رود . آواز آمد كه باز گرد كه ابر رفت .
و آن ابر سوى قوم عاد رفت و اندران ابر عذاب بود ، آن عذابى كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ . سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ ، حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ
. « 3 » پس آن ابر بدان عذاب هم اندر ساعت بدان قوم عاديان رسيد . و ايشان نگاه كردند كه مىآمد و گفتند كه قربان ما قبول بود كه ابر آمد و باران آورد چنان كه خداى عزّ و جلّ حكايت كرد از ايشان :
هامش
( 1 ) سه يكى از قربانها . ( صو )
( 2 ) هنگام . ( صو )
( 3 ) الحاقة 7 - 6