پس ملك بدانست كه آن نجاد وى است . پس بار سهام ملك سوگند خورد كه من بعد ازين هيچ دست درازى به تو نكنم و اگر ازين نوبت دست من درست گردد آن مرد را بخوانم و ترا به دو باز رسانم . پس ديگر بار ساره دعا كرد و دست ملك درست گشت . و بعد از آن ملك دست ازو كوتاه كرد و هيچ نگفت . و مران ملك را هفتاد كنيزك بودند . و ساره يك زمان كه ملك او را پيش زنان فرستاده بود تا آن وقت كه او را بنزديك خويش خواند . « 1 » پس ملك مردمان را بطلب ابرهيم فرستاد و او را باز دست آوردند ، و بنزديك ملك آوردند . و ملك مر ابرهيم را بسيارى لطف و نوازش كرد و يك بدره دينار « 2 » بياورد و پيش او بنهاد و ساره را باز او سپرد و گفت كه هم بدان مهر كه تو او را پيش من آوردى به تو باز سپردم . « 3 » پس ابرهيم برخاست و آن بدرهء دينار را قبول نكرد و گفت كه ما را بدين حاجت نيست . پس ملك گفت كه من البتّه دست از شما بندارم تا شما چيزى قبول نكنى كه بيادگار من مىداريد . « 4 » و ابراهيم عليه السّلم هيچ چيز از وى نپذيرفت و قبول نكرد . پس ملك ساره را گفت كه برخيز و پيش آن كنيزكان رو و هر كدام كه خود خواهى گزين كن و او را با خود ببر .
و يك كنيزك بود در ميان آن كنيزكان ملك كه او ساره را لطف كرده بود و با ساره دوستى داشت ، نام آن كنيزك هاجر بود و ملك آن كنيزك هاجر را بساره بخشيد .
پس ابرهيم عليه السّلم با ساره و هاجر از شهر مصر برفتند و بدان
هامش
( 1 ) و ساره يك زمان بنزديك ايشان بود تا آن وقت كه بنزديك ملك بردندش . ( صو )
( 2 ) درم . ( صو )
( 3 ) كه به من دادى به تو باز دادم . ( صو )
( 4 ) ملك سوگند خورد كه خاموش نباشم تا تو يا اين زن چيزى از من نپذيريد و ياد من همى داريد . ( صو )