و زنى با اوست كه هيچ خلق را اندر جهان چنان زن نيست ، از بهر آن كه همه نيكواى اندر جهان ده جزو بود و يك جزو ازان همه آدميان را بود اندران وقت ، و نه جزو ساره را بود .
پس ملك مصر كس فرستاد و گفت كه ، آن مرد و زن هر دو را پيش من آوريد . پس كسهاى ملك برفتند و ابرهيم عليه السّلم را گفتند كه برخيز و اين زن را با خود بياور كه ملك شما را مىخواند ، و اين زن را از تو بخواهند خواست . و ابرهيم عليه السّلم مر ساره را گفت كه چون ملك از تو پرسد كه تو ازين مرد كى باشى ، تو بگو كه من خواهر اوام . تا اگر از من پرسد كه اين زن از تو كى باشد من نيز همچنين گويم كه اين زن خواهر منست . پس ابرهيم برخاست و ساره را با خود ببرد و رفتند تا بنزديك ملك مصر .
و ملك ايشان را « 1 » پيش خواند ، و بنشاند ، و با ايشان بسى لطف كرد ، و بساره اندر نگاه همى كرد ، و هرگز تا ملك بود صورتى بدان خوبى و زيبايى نديده بود ، و حالى او را پيش زنان خويش فرستاد . و پس ابرهيم را پرسيد كه اين زن از تو كى باشد ؟ ابرهيم عليه السّلم گفت كه اين خواهر منست . و گفت كه تو كيستى و از كجا مىآيى ؟ ابرهيم گفت كه من از بابلم و آوازهء داد و عدل تو شنيدم ، و برخاستم و بيامدم ، و گفتم تا بسايهء عدل تو زندگانى كنم .
و چنين گويند كه ابراهيم عليه السّلام اندر همه عمر خويش سه دروغ
هامش
( 1 ) ابراهيم عليه السلام فراساره گفت ملك ما را همى خواند و ميخواهد كه ترا از من بستاند . اكنون اگر ملك ترا پرسد كه اين مرد ترا كه باشد بگو برادر من است ، و اگر مرا پرسد بگويم خواهر من است تا چشمش كمتر بود . پس ايشان را سوى ملك مصر بردند و ملك مصر مر ابراهيم را عليه السلام و ساره را . ( صو )