عالم كون و فساد كه جز فساد ثمرهء ندارد تلف نمايد و سرگرم شود بمعرفت وجود كه آيا وجود نفس موجودات است يا زائد بر آنها يا مشترك ميان آنها مىباشد ، و جز اينها از مطالبى كه نتيجهء ندارد و مثمر ثمر نميباشد بلكه لب و حقيقت آنچه را ميجويند پيدا نميكنند . تا چه رسد غير او را كه باثباتش پرداخته ، و همانا مثل اين دانشمندان در اين موضوع مثل پادشاهى است كه بندگانى انتخاب كرده و ايشان را مأمور نموده كه به دربار او بيايند و بخدمتش كمر بندند ، و در حضرت او آنچه موجب سعادت است تكميل كنند ، و از آنچه باعث دورى و شقاوت است بپرهيزند چون آنها بسراى سلطان روند سرگرم تماشاى ديوارها و سقفها و زمينهاى سراى او گردند تا عمر بپايان رسد و بميرند و ندانند براى چه منظورى بدانجا خوانده شده بودند ، چگونه مينگرى حال آنان را با مولاى خودشان كه همه نوع اسباب را حتى از جهة ايشان مهيا كرده
هامش
اينكه گفتى پاى چوبين شد دليل * ورنه بودى فخر رازى بىبديل
فخر رازى نيست جز مردى شكوك * گر تو مردى از نصير الدين بكوك
هست در تحقيق برهان اوستاد * داده خاك خرمن شبهت بباد
فرق ناكرده ميان عقل و و فهم * طعنه بر برهان مزن اى كج بفهم
در كتاب حق اولو الالباب بين * و آن تدبر را كه كرده است آفرين
چيست آن جز مسلك عقل مصون * گر ندارى هستى از لا يعقلون
خوار شبهت نيست جز در راه وهم * در خرد بدظن مشو اى كورفهم
از هيولى وهمها را پا كج است * كجنظر پندارد اين ره اعوج استقضيه دعوت حكيم ربانى آقا حسين خوانسارى با مرد فقيهى كه آقا را احترام نكردند و لحاف براى او نياوردند تا آنكه فقيه از نظر تمسخر گفت تو هيولى را زيرانداز كن و صورت را بالاانداز معروف است