و سكون ، عارى و عاطل است ، خدمت سلطان رود و قصد تقرب بشاه را نموده و خويشتن را از مخصوصين معرفى كند ، درصورتيكه جميع مكروهات طبع سلطان در او گرد آمده ، و هرچه را دوست دارد در او نيست ، نامبرده بعنوان اينكه شخص شاه را مىشناسم ، نسب و اسم و شهر و شكل و صورة سلطان را كاملا ميدانم ، و از خوى شاه در سياست باغلمان و خدام و معاملهء رعيت نسبت بشاه ، باخبرم ، سنگ تقرب و نزديكى به سينه مىزند ، با همهء اين كيفيت ، آيا تقربى نزد شاه حاصل مىنمايد ؟ بلكه همين بيان مثال عالم به هر دو بخش مذكور در فوق است ، كه : در عين غرور و مستى واگذاشته آنچه را مىشناخته .
بنابراين اگر مرد دانشمندى تمام آنچه را مىشناسد واگذارد ، و به كمتر معرفتى اشتغال ورزد و شناسائى با محبوب و مكروه پيدا كند ، البته به مقصود نزديكتر است ، تا بر اثر نزديكى و خصوصيت بخواهد خود را به منظور خويش نائل سازد ، باضافه كوتاهى عمل و پيروى شهوات برهان روشنى است كه از مقام معرفت جز اسم بىمسمى و لفظ بىمعنى نصيب ديگرى نداشته ، زيرا اگر خدا را به آن طورى كه بايدوشايد شناخته بود ، از خدا مىترسيد و پرهيز ميكرد چنانچه فرموده
إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ ،
چون متصور نيست ، آدم خردمند شير درندهء را ببيند و بشناسد و از او نهراسيده پرهيز ننمايد .
خداى متعال بداود نبى عليه السّلام وحى فرمود : از من بهپرهيز چونان كه از درندهء موذى ميهراسى .
آرى كسى كه رنگ و شكل و اسم شير را شنيده و خود او را نديده گاهى بيم و ترس در دل او راه نيابد گويا كه شير ، را نمىشناسد .
در گشايش كتاب زبور است - نخستين پايهء كه : حكمة بر روى او نهاده شده هراس از خداست .