( 1 ) موسى بن سلمه گفته در خراسان همراه محمد بن جعفر بودم روزى از ذو الرياستين شنيدم ميگفت امر شگفتآورى ديدهام ، نمىپرسيد چه بوده ؟ ! پرسيديم چه ديدهء ؟ .
گفت امر عجيب آن بود كه مأمون به على بن موسى پيشنهاد ميكرد و ميگفت ميخواهم سررشتهء كارهاى مسلمانان را بدست تو بسپارم و بار گران خلافت را كه بدوش دارم در دست اختيار شما درآورم مشار اليه ميفرمود من تاب تحمل اين بار را ندارم و نميتوانم از عهدهء آن برآيم و من تا آن روز خلافتى به آن درجه بىارزش نديدم كه مأمون خود را از خلافت ، خلع مىكند و على بن موسى آن را نمىپذيرد .
راويان اخبار خلفا نقل كردهاند هنگامى كه مأمون ميخواست على بن موسى ع را بخلافت برگمارد و با خود در اين باره انديشه ميكرد فضل بن سهل را احضار كرده و از عزيمت خود بوى اعلام نمود و دستور داد براى آنكه تصميم قطعى در اين خصوص گرفته شود با برادرش حسن حضور پيدا كند فضل هم حسب الامر با برادر حاضر شد حسن هنگامى كه از عزيمت مأمون با خبر شد بر وى گران آمده و انديشهء نامبرده را بر خلافت عادت تلقى كرده و خاطرنشان ساخت هر گاه انديشه خليفه لباس عمل به خود بپوشد خلافت از خاندان او بيرون خواهد رفت .
مأمون اظهار داشت با خداى متعال تعهد كردهام هر گاه بر برادرم امين پيروز شدم خلافت را به برترين يادگارهاى ابو طالب واگذار نمايم و امروز در روى زمين ، داناتر از او را سراغ ندارم .
حسن و فضل كه از عزيمت قطعى او اطلاع يافتند سخنى نگفته و به خود بمناسبت اينكه مبادا بر آنها خشمگين شود اجازهء معارضه نداده و خواه ناخواه با رأى وى موافقت نمودند .
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 602
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦٠٢