بشمشير شقاوت شمر گمراه * بريد از مد بسم اللَّه اللَّه
( 1 ) سر بريده حسين ع را به خولى داده و گفت آن را به پسر سعد تسليم كن .
بعد از آنكه لشكر ناسعد پسر سعد خود را پيروز يافته بغارت كردن حسين ع كه كار هميشگى آنان بود پرداختند پيراهنش را اسحق حضرمى غارت كرد و زيرجامهاش را ابجر بن كعب به يغما برد و عمامهاش را اخنس بن مرثد دزديد و شمشيرش را نامردى از بنى دارم ربود و بالاخره آنچه در اختيار داشت از مركب سوارى و لباس و اساس خود و زنانش را به يغما بردند « 1 » .
حميد بن مسلم گويد در غارت خيمهها ميديدم زنان و دختران حسين ع در ندادن روپوشهاى خود سخت پافشارى مىكردند و نمىگذاردند لشكر بسادگى چادر و معجرشان را از سرشان بربايند ليكن ناتوانى و داغدارى و اسيرى بالاخره آنان را مغلوب دست ستم مىكرد و چادر و معجرشان بغارت ميرفت .
و ما باتفاق شمر و عده از رجاله بخيمهء امام سجاد رسيديم و ديديم آن حضرت از شدت بيمارى بر فراش خود افتاده و تاب حركت ندارد عدهاى كه با شمر ملعون بودند پيشنهاد قتل آن آقا را نموده و گفتند خوبست اين جوان بيمار را شهيد كنيم من از اين پيشنهاد بشگفت آمده گفتم عجيب است مگر امر چنين مقرر شده كه فرزندان هم كشته شوند اين بيمارى و ناتوانى كافى به حال اوست و بالاخره از اين گونه
هامش
( 1 )چو كار شاه و لشكر بر سر آمد * سوى خرگه سپه غارتگر آمد
بدست آن گروه بيمروت * به يغما رفت ميراث نبوت
ز طوق و ياره و خلخال و معجر * ز ملبوسات و از اسباب ديگر
هر آن چيزى كه بد در خرگه شاه * فتاد اندر كف آن قوم گمراه
بسى پا و سر از معجر كشيدند * برهنه گشت و خونين از دويدن
بسى گوش از پى تاراج گوهر * دريد از دست قوم كينه پرور
بسى رخساره گلرنگ نيلى * نمود اين آسمان از ضرب سيلى