خندان و شادان كه دل همه انبيا و اوليا را هدف تيرخندهاى خود قرار داده بود با لشكريان خود بازگشت و پس از اندكى دوباره به حضرت او حمله آورده و اطرافش را احاطه كردند .
( 1 ) در اين هنگام عبد اللَّه بن حسن ع كه هنوز به حد بلوغ نرسيده با سرعت از ميان خيمهها بيرون آمده و مىخواست خود را بكنار عموى بزرگوارش رساند زينب ع خواست او را از رفتن ممانعت كند و حسين ع هم بخواهرش دستور داد او را از آمدن كنار عمش جلوگيرى نمايد ليكن آن پاك گهر شديدا از رفتن به خيمهها امتناع ميورزيد و ميگفت سوگند به خدا از عمويم جدا نخواهم شد .
اين وقت ابجر بن كعب با شمشيرى بجانب حسين ع حمله آورده عبد اللَّه فرمود واى بر تو اى زنازاده مىخواهى عمويم را شهيد كنى و مرا داغدار سازى ابجر بسخن او اعتنائى نكرده تيغ فرود آورد و دست آن طفل را كه فدائى حسين ع بود به پوست آويخت « 1 » عبد اللَّه مادر خود را بفرياد خواند حسين ع يادگار برادر را به سينه چسبانيده فرمود اى فرزند برادر آرام بگير و شكيبا باش و اين پيشآمد را به خير خود بشمارآور زيرا به همين زودى خداى متعال ترا به پدران نيكوكارت ملحق خواهد ساخت .
آنگاه حسين دست برداشته عرضه داشت پروردگارا هر گاه در ارادهء حتميت گذشته كوفيان را تا مدت معينى از دنيا برخوردار سازى آنان را بفرقههاى مختلف و دستهجات متعدد قرار بده و هيچ گاه واليان را از آنان خرسند مساز زيرا اينان ما را دعوت كردند تا يارى كنند و بر خلاف انتظار با ما دشمنى
هامش
( 1 )بناگه كافرى زانقوم گمراه * حوالت كرد تيغى بر سر شاه
ز بهر حفظ شه كودك حذر كرد * بر آن تيغ دست خود سپر كرد
جدا گرديد دست كودك از تن * بشه گفتا بهبين چون كرد با من
بگفتش جان عمو اندر اين دم * شوى نزد پدر بىمحنت و غم
چو ديدش حرمله آن كفر يك لخت * بزد بر سينهاش تيرى چنان سخت
كه كودك جان بداد و بىمحابا * پريد از دست شه تا نزد بابا