( 1 ) حميد بن مسلم گويد من آن جوان را كه قلب حسين و همه خاندانش را جريحهدار كرد نمىشناختم از كسى احوال او را پرسيدم گفت او قاسم پسر حضرت امام حسن مجتبى ع است .
پس از شهادت حضرت قاسم ، حضرت امام حسين ع برابر خرگاه همايونى خود نشسته بود فرزند خوردسالش بنام عبد اللَّه را آورده و در دامن او كه روزى فرزند بزرگوارش على اكبر ع را در همان دامن نوازش مىكرده گذاردند « 1 » مردى از بنى اسد آن طفل به ظاهر صغير و در معنى كبير را هدف تير ستم قرار داد و او را به پدران نامدارش ملحق ساخت ، حسين ع دست مباركش را زير گلوى آن طفل مى - گرفت و چون از خون پاك آن نوباوه على مرتضى پر ميشد به طرف آسمان مىپاشيد .
شاه خون على اصغر بسما مىپاشيد * يعنى عاشق من و معشوق تو اين سنگ محك
و مىفرمود پروردگارا اگر درب نصرت و يارى آسمانى را بسوى ما بستهء اين قربانى را بجاى بهترين تقديميها از ما بپذير و داد ما را از اين گروه ستمگر بگير .
آنگاه اندام آزرده او را با گلوى تير خورده آورده و كنار كشتگان ديگر گذارد .
و عبد اللَّه غنوى ، ابو بكر بن حسن ع را هدف تير قرار داده شهيد كرد ( 2 ) هنگامى كه حضرت ابو الفضل
هامش
( 1 )بود طفلى شيرخوار اندر حرم * كافرينش را پدر بد در كرم
خورده از پستان فضل آن پسر * شير رحمت طفل جان بو البشر
ممكنات از عالم و آدم همه * از دم جان پرورش يكدم همه
گرچه خوانند اهل عالم اصغرش * من ندانم جز ولى اكبرش
بر اميد جان نثارى آن زمان * خويش را افكند از مهد امان
بانك برزد كاى غريب نينوا * نيستى بيكس هنوز اين سو بيا
مانده باقى بين ز اصحاب كرم * شيرخوار خسته جانى در حرم
شيرخوارم گرچه من شير حقم * زهره شيران به درد ابلقم
گر كه نتوانم بميدان تاختن * سوى ميدان جان توانم باختن
گر ندارم گردن شمشير جو * تير عشقت را سپر سازم گلو