را نابود مىكنم اينسخن را گفت و بقاسم ع حمله كرده شمشيرى بر سر مباركش زد سرش شكافت قاسم به روى زمين افتاد عمويش حسين ع را بداد خواهى دعوت كرد .
حسين ع كه فرياد برادرزادهاش را شنيد مانند باز شكارى خود را ببالين وى رسانيده و چون شير ژيانى شمشير كشيده بقاتل وى حمله كرد شمشير بدست پسر ازدى فرود آمد و آن را به پوست آويخت آن نابكار چنان فريادى زد كه همه لشكريان صداى آن مرد را شنيدند ، لشكر يورش كرده بمنظورى كه بتوانند او را از دست حسين ع برهانند در نتيجه بدن او پامال سم ستوران شد « 1 » .
حميد گويد پس از آنكه گرد و غبار ميدان فرونشست ديدم حسين ع ببالين آن جوان نشسته و او پاشنه پا به زمين ميمالد و آخر لحظات عمر را مىپيمايد حسين ع كه از اين پيشآمد سخت متأثر بود فرمود از رحمت خدا دور باد قومى كه ترا كشتند و فرداى قيامت جد تو دشمن آنان خواهد بود و فرمود گران است بر عموى تو كه او را به يارى خود بخوانى و پاسخ ندهد و اگر جوابى فرمايد سودى به حال تو نداشته باشد سوگند به خدا دشمنان او بسيار و ياوران او اندكند آنگاه بدن فشرده قاسم را كه از سم اسبان كوبيده شده به سينه چسبانيد و همچنان كه پاهاى او به زمين كشيده ميشد به طرف خيام طاهرات برده و او را كنار فرزندش على و ساير اهل بيتش كه به تيغ بيداد از پاى درآمده بودند بر زمين نهاد .
هامش
( 1 )در آن هنگامه و غوغاى پيكار * عمر نامى ز لشكر شد پديدار
بخسف آورد ماه منجمع را * بكشت آخر عمر سبط على را
فتاد از زين امير هاشمىزاد * بزد از پردهء دل سخت فرياد
كه اى فريادرس فرياد من رس * فدايت گردم اين دم داد من رس
صف دشمن دريد آن شاه ذو المن * بريد آن بدسير را دست از تن
گروهى بىشمر از هر كناره * باستخلاص او جستند چاره
در آن هنگامه شد با خاك يكسان * تن قاسم به زير سم اسبان