( 1 ) عمرو بن عبد ودّ پيوسته مبارز ميطلبيد و بكنايه ميگفت بسكه هل من مبارز گفتم و جنگجو طلبيدم صدايم گرفت و خسته شدم .
در تمام اين مدت امير المؤمنين ع عزيمت ميدان او ميكرد ليكن رسول خدا اجازه نميداد و منتظر بود شايد ديگرى پيشنهاد مبارزه با او را بدهد اتفاقا مسلمانان كه از او و همراهيان و پشتيبانانشان كاملا بوحشت افتاده بودند جرأت مبارزه با او را نداشتند و مانند آدمى كه كركس مرگ بر سر او نشسته در جاى خود خشك شده بودند .
چون مبارز طلبيدن عمرو طولانى شد و از آن طرف على ع هم سعى ميكرد هر چه زودتر بميدان او رفته شيشه عمرش را بر زمين زند رسول خدا ص به او فرمود نزديك من بيا على ع نزديك رفته رسول خدا عمامه خود را بر سر او گذارده و شمشيرش را به او داده فرمود برو و دين خدا را يارى كن و ضمنا دعا كرده كه خدايا او را يارى كن .
على عليه السّلام به طرف عمرو رفته و جابر انصارى هم براى آنكه ناظر اعمال اين دو نفر دلاور باشد بميدان آمد .
على ع كه با وى روبرو شد ، فرمود اى عمرو در زمان جاهليت ميگفتى سوگند به لات و عزى هر گاه كسى سه حاجت يا يكى از آنها را از من درخواست كند من نياز او را بر مىآورم گفت آرى چنين است .
على ع فرمود اينك حاجت من اينست گواهى دهى به يكتائى خدا و نبوت رسول او و تسليم امر خدا شوى .
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 91
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٩١